نه با كسى مروّت و نه با كسى كَرَم * نه با كسى تواضع و نه با كسى وَقار
از سيلِ مرگ ، عرصهء عالم ، در اضطراب * وز رنجِ فاقه ، كافهء مردم در اضطرار
شد خاكها بخيل و نرويد ازو نبات * شد شاخها عقيم و نرويد ازو ثِمار
از آتش تموز ، وز بىآبىِ جهان * شد تابههاىِ ماهى ، هر صحنِ جويبار
نان شد به نرخ شيرين ، ليكن به طعم تلخ * هم قرص مُنكِسفْ شده هم گِرْده كم عيار
نان ناپديد گشته چو آبِ حيات و خلق * همچون سكندر از پىِ او گشته جان سپار ( 23 )
« جمال الدّين محمّد بن عبد الرزّاق » در اين قصيده بثّ الشكوايى از أحوال مردم اصفهان دارد . او از مشاهدهء مردم فقير و بىنوا كه از گرسنگى جان مىسپردند و كوچهها و معابر شهر انباشته از مردگان بىغسل و كفن بوده است ، سخت تأثّر خاطر پيدا كرده است . در اين قحطى است كه گويا كار مردم از « أكل ميتة » و مردار گذشته است و بنابر قول او از فرط گرسنگى ، مردم ، اطفال شيرخوار خود را خوردهاند :
بر شاهراهِ شهر و زواياىِ كوچهها * دَهْ دَهْ نهاده مُرْدهء دَهْ روزه بر قطار
فرزند همچو سگ شده مادرگزاى و شوخ * مادر چو گربه گشته جگرخاى و بچّهخوار
اين خون و گوشت خورده از آن كس چو خون و گوشت * آن گوشهء جگر ز جگر گوشه گربهوار ( 24 )
مردم از فرط گرسنگى از عالم وجود و جهان هستى سير شده و از شدّت ضعف به خون يكديگر تشنه گرديده بودند :
قومى ز تابِ گُرسنِگى ، از وجود سير * قومى ز ضعف ، تشنه به خون گشته تيغوار ( 25 )
درين بليّهء عظمى است كه بنابر قول جمال ، متنعمّان شهر ، مردارخوار گرديده و از عزّت به خوارى افتادهاند :
وان كس كه از تنعّم ، حلوا نخورد و مرغ * مردارخوار گشت و چو مردار ، گشت خوار
درين مصيبت ، جز لطف خداوند ، دستگير و جز فضل كردگار ، پايمرد نمانده بوده