در طهران در منزل مسكونى خودش بمطالعه آن كتاب فائز شديم و يادداشتهائى از آن برداشتيم ، و اينك پس از قريب سى سال كه كتاب زندگانى و شخصيت شيخ را ديديم آن تفاصيل را بعينه در آن مىيابيم و در اين كتاب نقل مىكنيم و مقدمة بايد چيزى راجع به حضرت جابر ( رضى اللّه عنه ) بنويسيم ، پس چنين گوئيم كه :
حضرت ابو عبد اللّه جابر 47 انصارى ( رحمه اللّه ) - بهطورىكه در « حدائق الادب » و نيز كتاب زندگانى و شخصيت مذكور بنقل از آن در ( ص 41 ) نوشته - فرزند عبد اللّه ابو جابر 46 بن عمرو 45 بن حزام 44 بن ثعلبه 43 بن حزام 42 بن كعب 41 بن غنم 40 ابن كعب 39 بن سلمة العقبى 38 بن زيد 37 بن جشم 36 بن خزرج 35 بن عامر 34 بن زيد 33 بن نصر 32 بن سلامة 31 بن نصار 30 بن مسلم 29 بن رامل 28 بن سالم 27 بن مرة 26 بن مذكور العرب 25 بن زيدان 24 بن مصلح 23 بن قيذار 22 بن اسماعيل ذبيح اللّه عليه السلام است .
در ( ج 1 ص 25 ) ما چند كلمهئى راجع به حضرت قيذار بن اسماعيل عليه السلام نوشتيم و شماره آن را با توضيحى كه در ( ص 24 ) داديم 22 نوشتيم كه خود مرحوم شيخ رحمه اللّه بناء بر آن ( 64 ) بشود ، و در حدائق و همچنين زندگانى و شخصيت در ( ص 41 ) بنقل از آن نوشته كه من در قاهره كتابى ديدم تأليف ابو يعلى محمد بن احمد بن عبد القاهر مقرى معروف بشاطبى كه نسب حضرت جابر را بدينطور بقيذار رسانيده بود ، انتهى . ليكن در كتاب خلفاء « ناسخ التواريخ » و غيره نسب حضرت جابر ( رحمه اللّه ) را بطورى ديگر نوشتهاند .
و بههرحال ، در حدائق و كتاب زندگانى و شخصيت ( ص 60 تا 63 ) شرحى درباره هريك از اجداد صاحب عنوان نوشته كه ما از جابر گرفته و رو به پائين تا بمرحوم شيخ برسد مختصرا نقل مىكنيم و چنين گوئيم كه :
نذير 48 بن جابر 47 در موقعى كه لشكر اسلام از حجاز بفتح خوزستان آمدند بايران آمد و پس از فتح شوشتر در آن شهر اقامت گزيد و خانواده خود را بدانجا آورده و از اهل آن سرزمين معدود گرديد . فرزندش جليل 49 در مدينه متولد شده و چنانكه ديدى بدستور پدر و باتفاق مادر به شهر شوشتر آمد .
فرزندش سيد جميل 50 بزرگ فاميل و مردى عابد و زاهد بوده و اراضى و باغات زياد داشته ، و در حدائق و زندگانى و شخصيت ( ص 62 ) تصريح كرده و توضيح دادهاند كه سيد در اينجا بمعنى لغوى خود يعنى مهتر و رئيس است ( نه اينكه معنى اصطلاحى
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 490
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٤٩٠