و بههرحال فرزند اين امير عبد الغفار 21 مرحوم امير سراج الدّين عبد الوهاب 22 است كه حسنى الاب و حسينى الام بوده ، و اين سلسله بوى منسوب ، و او معروفترين اشخاص اين خانواده در حدود عصر خود ، و سيدى بزرگ و عاليشان و منظور نظر سلاطين زمان بوده ، و چنانكه در « شجرهنامه : 12 تا 17 » نوشته در سمرقند متولد شده و در زمان سلطان يعقوب بن حسن بيك و بعد از او و هم در زمان شاه اسماعيل شيخ الاسلام آذربايجان بوده ، و بعد از جنگى كه در سنه 920 ميان شاه اسماعيل و سلطان سليم عثمانى روى داد ، او در سنه 921 ، از طرف شاه اسماعيل بعنوان سفارت فوقالعاده باسلامبول نزد سلطان سليم رفت ، و آنجا وى را حبس كردند ، و مدتها در آن شهر محبوس بود ، و در محبس حالات اهل حال بوى دست داد ، و بفتوحاتى عالى و فيوضاتى متعالى نائل گرديد ، و در اثر آن حالات وصيتنامهئى براى أعقاب خود در آنجا نوشت كه در « شجرهنامه ص 54 تا 58 » آن را نقل كرده ، و چون در سنه 926 سلطان سليم وفات كرد ، و فرزندش سلطان سليمان پادشاه شد ، وى را از حبس درآورده و تعظيم و تكريم نمود تا در سنه 927 هم در اسلامبول وفات كرد ، و در جوار قبر حضرت ابو ايوب انصارى صحابى دفن شد .
و در « سفينة البحار 2 : 142 » اين امير عبد الوهاب را حسينى نوشته كه آن غلط است يا اينكه مقصود از طرف مادر بوده اگرچه آن بر خلاف معهود است . و در « شجرهنامه ص 8 و 9 » شش نفر پسر براى او نوشته كه يكى از آنها امير عبد الباقى 23 بوده و او دختر يوسف شاه بن حسن پادشاه را بزوجيت داشته ، چنانكه در ( ص 17 ) بنقل از « تاريخ حشرى » نوشته و گويد از آن مخدره فرزندش سيد حسن بيك 24 بهم رسيده ، و هم در ( ص 17 ) بنقل از « تاريخ عالمآرا » نوشته كه امير عبد الوهاب بمصاهرت يوسف ميرزا ابن حسن پادشاه معزز گشته و از اولاد او سيد حسن بيك از نژاد صبيه يوسف ميرزا است ، و به همين مناسبت توليت بقعهء حسن پادشاه كه در ميدان صاحبآباد تبريز و مشهور بنصريه بوده ، در زمان حيات سيد حسن بيك بوى ، و پس از او به اولادش تعلق داشته ، انتهى .
و اينجا چنين مىرساند كه حسن بيك فرزند بلاواسطه امير عبد الوهاب باشد نه فرزند مير عبد الباقى پسر او ، و ممكن است كه اين دو نفر ( پدر و پسر ) هر دو دختران حسن پادشاه را داشته بودهاند ، و امير حسن بيك هم فرزند امير عبد الباقى بوده و در
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 481
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٤٨١