« طرائق ج 3 » و « نور الابصار : 89 » نوشته به هر طرف كه مىرفت مردم بىاختيار بدورش و بر اثرش مىگرديدند و مىرفتند . بسيار از اوقات بنحو قصيدهسرائى قدم مىزد و مىخواند ، از ازدحام راه عبور مردم مسدود مىشد چنانكه وقتى در حال استغراق اين غزل خود را كه مطلعش اين است :
باز آمدم موسى صفت ظاهر يد بيضا كنم * فرعون و قومش سربهسر مستغرق دريا كنم
خواند ، مخالف و مؤالف محو او شدند ، و مدت پنج سال در عراق عرب مجاور ، و بسيارى در حلقه ارادتش درآمدند و بعضى برعكس متوحش شده و او را تفسيق بلكه تكفير كردند و جمعى از علماء و محققين كه ارباب يقين بودند در نهانى دست ارادت بوى دادند و بسيارى آشكارا در طعن وردش محضرى نوشتند . آنگاه حكايتى نسبت داده كه ميانه وى و سيد بحر العلوم واقع شده و سپس گويد : چون اهالى عتبات بتوقف وى در آن اراضى راضى نبودند بسعى مرحوم سيد و آقا سيد على كربلائى آن جناب به قصد مكه معظمه از سليمانيه بجانب موصل مسافرت نموده و بدان ملك وارد شد ، انتهى .
و در ( ص 91 ) فرمايد كه وى مدتى در عتبات عاليات سقايت مىكرد ، بدان نيز راضى نشدند و نگذاشتند ، لا جرم ببغداد رفت و احمد پاشا حاكم بغداد او را اكرام و احترام نمود و مثنوى « جنات الوصال » را آنجا منظوم فرمود . و در ( ص 90 ) نوشته قريب پنج سال كه او در عتبات بود دو بار او را سم دادند و قضا نرسيده بود ، انتهى .
و در « قصص العلماء : 157 » نوشته كه وى تقريبا چهارصد پانصد نفر مريد داشت و بر بالاى چادرش قبه طلا مىزد ، آنگاه كلماتى نوشته كه مانند بعضى ديگر از مطالب آن كتاب اشتباه در اشتباه است ، و همانا ما در عنوان ( 170 ) وعده داديم كه چيزى مربوط به سيد معصوم عليشاه در عنوان نور عليشاه بنويسيم ، اينك گوئيم كه در « طرائق 3 : 76 » نوشته كه وقتى علىمراد خان زند در اصفهان بداعيه سلطنت جلوس نمود و پس از آن آقا محمد خان قاجار بدفع او و تسخير عراق و فارس كمر همت بست و على مراد خان از اصفهان فرار مىكرد ؛ بعضى درويشان كوچهگرد جلالى در حين فرار او كوس و نفير نواختند ، ازاينرو علىمراد خان كينه عموم درويشان را در دل گرفت ، و چون بار ديگر در اصفهان كروفرى يافت اهل سعايت اين قضيه را بوى يادآور شدند و چنين خاطر نشان كردند كه اين طايفه نيز مانند صفويه داعيه خروج و بر مسند سلطنت عروج