لزرارة : خذما اشتهر بين أصحابك . حرره ابراهيم الموسوى .
پس اين سؤال و جواب را با يك چنين استفتائى بنزد حاجى سيد كاظم بردند . سيد رسالهئى بنام « دليل المتحيرين » در آن باب نوشت ، و در آن نهايت اساءت أدب بعلماء عراق عرب بجا آورد ، و چندين نفر را بعنوان اول و ثانى و ثالث ؛ مانند خطبه شقشقيه ذكر كرد ، و بعد از آن مانند دعاء صنمى قريش آنها را مورد قدح قرار داد ، و اعمال آنها را بعنوان فرب فلان ، و رب فلان تذكره نمود ، و بر جواب آقا سيد ابراهيم ايراداتى كرد از اين قبيل كه شما : خود را نايب امام مىدانيد و سبل مىباشيد ، مردم را حواله به آيه نمودن با اجمالش ، يعنى چه ؟ ! و هم در آن مذاهب شيخ احمد را بيان كرد ، و توصيفى بليغ از او نمود ، و تأليفات او را بطور استقصاء ذكر كرد ، به حدى كه هر قصيده يا خطبهاى را تأليفى گرفت ، و از فقهاء مذمت زياد نمود .
چون آن رساله به نظر آقا سيد ابراهيم رسيد و نام آن را شنيد ، تبسمى كرده و فرمود :
اين رساله را بايد شتميه ناميد ، زيراكه مطالب آنهمه دشنام و سب علماء اعلام است !
پس حاجى شيخ مهدى كجورى شروع در نوشتن رسالهئى در رد آن نمود ، و آقا سيد ابراهيم كسى را فرستاد و وى را از آن منع نمود ، و اظهار داشت كه : من راضى نيستم ! و حاجى شيخ مهدى قبول نكرده ؛ و گفت : من مبدعى را در دين ديدهام كه كلماتى نوشته كه موجب اضلال عوام است و مىخواهم رفع بدعت او را نمايم و رضاء شما شرط نيست انتهى .
و ما عنقريب اين « دليل المتحيرين » را با كتاب ديگرى بدين نام در تأليفات صاحب عنوان ذكر مىكنيم .
بالاخره ، تقريبا تا مدت هفده سال بعد از وفات شيخ اين همهمه و دمدمه در كار بوده تا در سنه 1258 نجيب پاشا كربلاء را محاصره نمود ، و قتل عام معروف مسطور در كتب تواريخ را در آن به عمل آورد ، و مردم همه از آن زمين مقدس متفرق ، و اين فتنه تقريبا بالطبع منتفى و آتش آن خود به خود منطفى گرديد .
و هم در « قصص : 49 » نوشته كه : وقتى ميرزا محمد حسين ساروى از راه دريا به زيارت نجف رفت . چون محاذى مسجد كوفه از طراده درآمد ديد كه حاجى سيد كاظم
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٢١٢