باز جهان ربودش و معدوم از آن نشان * گرگ أجل دريدش و محروم از او نظر
زى تختهاش ز تخت كشاندند ناگهان * بگذشت از آن گذر كه نبودش از آن گزر
و نيز در قصيدهئى ديگر كه در ( ص 314 ) نوشته چنين گفته :
جهانا ! طرفه بىمهر و وفا ، بدخو جهانستى * همى با مهربانان بىسبب نامهربانستى
بپيمان تو دل بستم ، همه عهدت خلافستى * بدكان تو ره جستم ، همه سودت زيانستى
خزانى را بهار آرى ، نهالى را ببار آرى * كه بارش بىزيان ، گوئى بهارش را خزانستى
نه زان آرايش بستان ، نه زين آرامش مستان * ببادش بردهى ناگه ، چه نيكو باغبانستى !
نه از شاهان ترا بيم است و نز ميران ترا پروا * همىبينم كه اندر خون ميران و شهانستى
پرير ، آن دولت محمود بود و شوكت سنجر * خراب اكنون ز تو غزنى و مروشاهجانستى جانستى
پس از دوران دولتشه ، يكى بگذر بكرمانشه * چنان بينى مداين را ، كه بىنوشيروانستى
خورنق مانده بىنعمان ، تهى ايوان نوشروان * نشان از طاقديسى ماند و خسرو بىنشانستى
بجايش برنشاندى بر فرازگاه ، شاهى را * كه بينى آفتابى بر سرير خاورانستى ! !
آنگاه شروع در مدح حشمة الدوله فرزند او كرده ، و چند فردى درباره او گفته .
مرحوم دولتشاه را بعد از خود چندين پسر بيادگار مانده كه همه بكمالات صورى و معنوى آراسته ، و از معايب و نقايص نفسانى و روحانى پيراسته و مانند عقول عشره ده نفر بودند ، چنانكه در « مرآة البلدان 1 : 541 » نوشته بدينترتيب :
اول : محمد حسين ميرزا حشمة الدوله كه در 1262 بيايد . دويم : مرحوم طهماسب ميرزا مؤيد الدوله كه شاهزادهاى رشيد و فقيه و عارف و شاعر بوده و در فقه فقيه القاجار لقب داشته ، و در عرفان خدمت مرحوم رحمتعلى شاه ارادت درست كرده ، و در شاعرى سرور تخلص مىنموده ، و سالها با كمال كفايت و درايت و عدالت در ايالات مختلفه و مهمه حكومت نموده ، و در سنه 1250 بعد از وفات فتحعلى شاه ؛ محمد شاه لقب مؤيد الدوله بوى داده و بحكومت كاشانش فرستاد ، و در « المآثر : 190 » عنوانى براى او آورده ، و در آن فرمايد : از فحول فضلاء ايل جليل قاجار و در سير و أدب و أخبار عجم و عرب يگانهء روزگار بود انتهى .