پروردگار عظيم ؟
جوان عرض كرد : لا و اللّه ! و ساكت شد .
پس حضرت فرمودند : ويحك يا شابّ ! آيا خبر نمىدهى مرا به يكى از گناهانت ؟
عرض كرد : بلى خبر مىدهم . من كارم اين بود كه هفت سال نبش قبور مىكردم و مردهها را درمىآوردم و كفنهاى آنها را برمىگرفتم تا اينكه يك دخترى از بنات انصار مرد ، او را كه بردند و دفن كردند و شب شد ، آمدم به سوى قبر او و آن را نبش كردم و جنازهاش را درآوردم و كفنش را واگرفتم « 1 » [ و ] برگشتم ؛ در اين وقت شيطان مرا وسوسه كرد كه نمىبينى كه چطور است ؟ ! و چطور است ؟ ! تا برگشتم به سوى او و با آن مرده مقاربت كردم و او را عريان گذاشته برگشتم ؛ پس شنيدم كه [ ناگهان آن مرده ] مرا صدا كرد ، گفت : واى بر تو اى جوان از « ديّان يوم الدّين » در روزى كه وامىدارد مرا و تو را براى حساب ، مرا اينطورى توى مردهها عريان گذاشتى و كفن مرا بردى و مرا اينطور كردى كه روز قيامت جنب از قبر برخيزم ؟ ! پس واى باد بر جوانى تو از آتش و گمان نمىكنم كه بوى بهشت به مشام تو برسد !
[ آنگاه آن جوان گناهكار گفت : ] چه خوب است براى من يا رسول اللّه ؟ !
پس آن حضرت فرمودند كه دور شو از من اى فاسق ! من مىترسم كه به آتش تو بسوزم ، چقدر نزديكى تو از آتش !
بعد از آن حضرت همى مىفرمودند و اشاره مىكردند بر او تا اينكه
هامش
( 1 ) - از او گرفتم . ( نسخه بدل ) .