زاهد بود سوداگر و عابد اجيرى * محو است و طمس و محق ارباب وفا را
آيين مردان خدا تقواست تقوا * مرزوق عند اللّه بين أهل تقى را
ره رو چنانكه مردم هشيار رفتند * راهى مبين جز راه و رسم مصطفى را
گر مشكلى پيش آيدت اى سالك ره * ناد عليا آن شه مشكلگشا را
خواهى روى اندر مناى عاشقانش * بار سفر بربند سوى كربلا را
گفتار نيكو بايد و كردار نيكو * تا در جزاى اين و آن يا بى لقا را
ابناى نوعت را ز خود خشنود مىدار * خواهى ز خود خشنود دار دارى خدا را
بيچارهايم اى چارهء بيچارگانت * جز تو كه يا رد دست ما گيرد نگارا
عارم بود از اين كليمى اربعينم * از جود تو دارم من اميد عطا را
تسخير خود كن نجم را آنسان كه كردى * تسخير خود مهر و مه و استارهها را
[ اين قصيدهء لقائيّه در اوايل ذى حجّهء 1388 ه . ق سروده شده است ؛ ديوان آيت اللّه حسنزاده آملى ، ص 13 - 16 ] .