گاهى ز اشراق رخ مهرآفرينش * بر آسمان جان دهد رشك ضيا را
گاهى ز زلف مشكساى دلربايش * آشفتهء خود مىكند احوال ما را
دل در ميان اصبعين اوست دايم * از قبض و بسطش فهم كن اين مدّعا را
اللّه قد خلقكم اطوارا اى قوم * كيف فلا ترجون للّه وقارا
در آستان لطف آن محبوب يكتا * دريوزهگر بينم همه شاه و گدا را
تسبيحگوى ذات پاك لا يزالش * بنگر ز ذرّات ثريّا تا ثرى را
بنيوش از من باش دايم در حضورش * تا در حضور او چهها يا بى چهها را
گر تار و پود بودم از هم برشكافى * جز او نخواهى يافت اين دولتسرا را
در چشم حق بينم من او ، او من نباشد * يكتاپرستم من نمىدانم دو تا را
عشق منش از گفته استاد نبود * نوشيدهام با شير مادر اين غذا را
تنها نه من سرگشتهام زانرو كه بينم * نالان و سرگردان او ارض و سما را
رساله لقاء الله ( به ضميميه رساله لقاء الله امام خمينى ، رساله لقاءالله فيض كاشانى ، نامه عرفانى مؤلف به علامه كمپانى ) ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: ميرزا جواد آغا الملكي التبريزي
ص٢٩٧