فعل ( و
يُرْسِلُ الرِّياحَ ) *
برسم ذات نامحسوس خود در انبان آرد من آمد و آردم بريخت .
تاوان آرد من از باد بستان ، يا باد را ادب كن ، تا بار ديگر گرد دست رشت بيوهزنان نگردد . سليمان گفت : هم باد را ادب كنم و هم ترا ضمان و غرامت بكشم . برويد از كسب زنبيلبافى من تاوان آرد پيرزن بدهيد و باد را به زندان حبس كنيد تا بدانند كه بادى را كه نه مكلّف است و نه مخاطب ، از براى حق پيرزنى حبس مىكنند . عدل
( لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ )
ظالمانى را كه دل پير و جوان را بظلم كباب كنند فرو نخواهد گذاشتن
( وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ )
.
شعر
اذا خان الامير و كاتباه * و قاضى الارض داهن فى القضاء
فويل ثم ويل ثم ويل * لقاضى الارض من قاضى السماء
* * *
فليتك تحلو و الحياة مريرة * وليتك ترضى و الانام غضاب
وليت الذى بينى و بينك عامر * و بينى و بين العالمين خراب
اذا صحّ منك الود فالمال هين * و كل الذى فوق التراب تراب
* * *
گفت يك روز صوفئى به شام * كى ز ما همچو شير خونآشام
روستا پر ز بىنوايى تست * هر كجا مسجدى گدايى تست
خون ما شد ز تو سياه چو شب * نان تو گر سپيد شد چه عجب ؟
پيش هشام كوفى از ضجرى * اين همىگفت و هاىهاى گرى
گرم شد زان حديث سرد هشام * ليك از حلم نوش كرد آن جام
گفت خواهند كهتران انصاف * ليك نز راه جهل و استخفاف
آن شنيدم من از تو اين ديدم * اينت بخشودم آنت بخشيدم
كانكه او دانش و خطر دارد * مالش شاه و تاج سر دارد
ستم از مصلحت نداند عام * انتقام از ادب نداند خام
آفتابى كه در جهان گردد * بهر خفّاش كى نهان گردد ؟