الهى ! جان در تن ، گر از تو محروم ماند ، مرده زندانى است ، و او كه در راه تو به اميد وصال تو كشته شود ، زنده جاودانى است !
گفتى مگذر به كوى مادر مخمور * تا كشته نشى ، كه خصم ما هست غيور
گويم سخنى بتا كه باشم معذور * در كوى تو كشته به كه از روى تو دور !
الهى ! هر كه ترا جويد او را به نقد رستخيزى بايد ، يا به تيغ ناكامى او را خونريزى بايد .
عزيز دو گيتى ! هر كه قصد درگاه تو كند ، روزش چنين است يا بهره اين درويش خود چنين است ؟
الهى ! همگان در فراق مىسوزند و محب در ديدار ! چون دوست ديده ورگشت ، محب را صبر و قرار چه كار ؟
من چه دانستم كه آرزو بريد وصال است ، و زير ابر جود نوميدى محال است ؟
من چه دانستم آن مهربان چنان بردبار است كه لطف و مهربانى او گنهكار را بىشمار است ؟
من چه دانستم كه آن ذو الجلال چنان بنده نواز است ، و دوستان را بر او چندين ناز است ؟
من چه دانستم آنچه مىجويم ميان روح است ، و عزّ وصال تو مرا فتوح است ؟