تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
نشان است ، آئين فرداست ، اين خود پيغام است و خلعت برجاست . . .
سيّاره عشق را منازل مائيم * ز اشكال جهان نقطه مشكل مائيم
چون قصه عاشقان بيدل خوانند * سر قصه عاشقان بيدل مائيم
اى خداوندى كه رهى را بىرهى با خود بيعت مىكنى ، رهى را بىرهى گواهى به ايمان مىدهى ، رهى را بىرهى بر خود رحمت مىنويسى ، رهى را بىرهى با خود عقد دوستى مىبندى ، سزد بنده مؤمن را كه بنازد اكنون كش عقد دوستى با خود ببست كه مايه گنج دوستى همه نور است ، و بار درخت دوستى همه سرور است ، ميدان دوستى يك دل را فراخ است ، ملك فردوس بر درخت دوستى يك شاخ است . خداوندا ! نثار دل من اميد ديدار تست ، بهار جان من در مرغزار وصال تست . آن همان آرزوست كه آن مخدره كرد :
رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ
من چه دانستم كه مادر شادى رنج است ، و زير يك ناكامى هزار گنج است ! من چه دانستم كه اين باب چه باب است ، و قصه دوستى را چه جواب است ! من چه دانستم كه صحبت تو مهينه قيامت است ، و عزّ وصال تو در ذلّ حيرت است !
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 40 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )