خداوندا ! يافته مىجويم ، با ديدهور مىگويم ، كه دارم ، چه جويم ؟ كه بينم ، چه گويم ؟ شيفته اين جست و جويم ، گرفتار اين گفتگويم .
خداوندا ! خود كردم و خود خريدم ، آتش بر خود افروزانيدم ! از دوستى آواز دادم ، دل و جان فراناز دادم . مهربانا ! اكنون كه در غرقابم ، دستم گير كه گرم افتادم . . .
پاداش بر روى مهرتاش است ! باز خواستن خود را از دوست ، پرخاش است ! همه يافتها آزادى لاش است !
آزاد شو از هر چه به كون اندر * تا باشى يار غار آن دلبر !
الهى ! چه ياد كنم كه خود همه يادم ، من خرمن نشان خود فراباد دادم ! ياد كردن كسب است و فراموش نكردن زندگانى ، زندگانى وراء دو گيتى است ، و كسب چنانك دانى .
الهى ! يك چندى به كسب ياد تو ورزيدم ، باز يك چندى به ياد خود ترا نازيدم ، ديده بر تو آمد ، با نظاره پردازيدم ! اكنون كه ياد بشناختم خاموشى گزيدم . چون من كيست كه اين مرتبت را سزيدم ؟
فرياد از ياد به اندازه ، و ديدار به هنگام ، وز آشنائى به نشان ، و دوستى به پيغام .
خداوندا ! به شناخت تو زندگانيم ، به نصرت تو شادانيم ، به كرامت تو نازانيم ، به عز تو عزيزانيم .