بسا ايمان بود كز كفر زايد * نه كفر است آن كزو ايمان فزايد
ريا و سمعه و ناموس بگذار * بيفكن خرقه و بربند زنّار
چو پير ما شو اندر كفر فردى * اگر مردى بده دل را به مردى
به ترسا زاده ده دل را به يك بار * مجرّد شو ز هر اقرار و انكار
اشارت به بت
بت ترسا بچه نورى است باهر * كه از روى بتان دارد مظاهر
كند او جمله دلها را و شاقى * گهى گردد مغنّى گاه ساقى
زهى مطرب كه از يك نغمه خوش * زند در خرمن صد زاهد آتش
زهى ساقى كه او از يك پياله * كند بىخود دو صد هفتاد ساله
رود در خانقه مست شبانه * كند افسون صوفى را فسانه
وگر در مسجد آيد در سحرگاه * نه بگذارد در او يك مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستور * فقيه از وى شود بيچاره مخمور