تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
ز عشقش زاهدان بيچاره گشته * ز خان‌ومان خود آواره گشته
يكى مؤمن دگر را كافر او كرد * همه عالم پر از شور و شر او كرد
خرابات از لبش معمور گشته * مساجد از رخش پرنور گشته
همه كار من از وى شد ميسر * به دو ديدم خلاص از نفس كافر
دلم از دانش خود صد حجب داشت * ز عجب و نخوت و تلبيس و پنداشت
در آمد از درم آن مه سحرگاه * مرا از خواب غفلت كرد آگاه
ز رويش خلوت جان گشته روشن * به دو ديدم كه تا خود چيستم من
چو كردم در رخ خوبش نگاهى * برآمد از ميان جانم آهى
مرا گفتا كه اى شياد سالوس * بسر شد عمرت اندر نام و ناموس
ببين تا علم و زهد و كبر و پنداشت * ترا اى نارسيده از كه واداشت
نظر كردن برويم نيم ساعت * همى ارزد هزاران ساله طاعت
على الجمله رخ آن عالم‌آراى * مرا با من نمود آن دم سراپاى
گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 98 | الشيخ محمود الشبستري