مرا در دل همى گردد كزين كار * ببندم بر ميان خويش زنّار
نه زان معنى كه من شهرت ندارم * كه دارم ليك از وى هست عارم
شريكم چون خسيس آمد درين كار * خمولى بهتر از شهرت به بسيار
دگر باره رسيد الهامم از حق * كه بر حكمت مگير از ابلهى دق
اگر كنّاس نبود در ممالك * همه خلق اوفتند اندر مهالك
بود جنسيت آخر علت ضمّ * چنين آمد جهان و الله اعلم
وليك از صحبت نااهل بگريز * عبادت خواهى از عادت بپرهيز
نگردد جمع با عادت عبادت * عبادت مىكنى بگذر ز عادت
اشارت به ترسايى و دير
ز ترسايى غرض تجريد ديدم * خلاص از ربقه تقليد ديدم
جناب قدس وحدت دير جان است * كه سيمرغ بقا را آشيان است
ز روح الله پيدا گشت اين كار * كه از روح القدس آمد پديدار