ظهور جملهء اشيا به ضد است * ولى حق را نه مانند و نه ندّ است
چو نبود ذات حق را ضدّ و همتا * ندانم تا چگونه دانى او را
ندارد ممكن از واجب نمونه * چگونه دانيش آخر چگونه ؟
زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان
تمثيل
اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى
ندانستى كسى كاين پرتو اوست * نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيدائيست پنهان
چو نور حق ندارد نقل و تحويل * نيايد اندر و تغيير و تبديل
تو پندارى جهان خود هست دايم * به ذات خويشتن پيوسته قايم
كسى كو عقل دورانديش دارد * بسى سرگشتگى در پيش دارد
ز دورانديشى عقل فضولى * يكى شد فلسفى ديگر حلولى