آويخت و شيخ مجد الدين همچنان چرخ مىزد و اين زنگى مردى بلند گران بود و شيخ مجد الدين نازك و لطيف ، - گفت : چون از سماع فارغ شديم ندانستيم كه زنگى است بر گردن يا گنجشكى . و چون از گردن او فرود مىآمد رخسارهء او را به دندان فرو گرفت و نشان همچنان بماند . بارها شيخ مجد الدين گفتى كه مرا در قيامت همين مفاخرت تمام است كه از دندان زنگى بر روى من نشان باشد . و روز ديگر زنگى از خلوت بيرون آمد به خدمت شيخ نجم الدين و گفت :
امروز كنيزكى و سريتى از پيش سلطان مىآورند و حق منست به كسى ديگر ندهى ؟ چون ساعتى برآمد شخصى آمد و كنيزكى را بياورد كه شيخ به هر كس كه داند به او بدهد . شيخ زنگى را طلب كرد و به او داد . و اكنون فرزندان او همه تركچهرهاند كه از نسل آن تركاند .
مقصود آنكه چون به مرتبهء ارشاد رسيد شيخ فرمود كه به تركستان مىبايد رفت ترا تا دعوت كنى خلق را به طريق حق . او گفت :
مىخواهم كه شيخ به بسكرد فرستد و هرچند كه شيخ مبالغت كرد ، همين گفت . شيخ برنجيد و گفت : برو و در بسكرد و كوارهبانى مىكن « 1 » . برفت و عاقبت به كوارهبانى مشغول شد و از وى روايتها در خساست و [ التفات ] به مأكولات [ هست ] « 2 » و در « 3 » آنكه از اوليا بوده و مقامى عالى داشته هيچ سخن نيست . اكنون قبه هركس به نوعى باشد . بعضى را مال بسيار و بعضى را درويشى و احتياج و بعضى را در اخلاق .
هامش
( 1 ) . كواره : سبدى كه ميوه و چيزهاى ديگر در آن كنند و بر پشت گيرند و از جايى به جايى برند و دو تاى آن را بر خرى بار كنند . دوخله . ( فرهنگ دكتر معين ) .
( 2 ) . ما برافزوديم .
( 3 ) . در نسخه ( دور ) .