سوخته بيرون آوردم و ساكن مىخوردم و آن دانشمند آواز دندان من مىشنيد و گفت پارهيى ازين نبات كه مىخورى به من ده . گفتم :
نمىدهم ، و هرچند مبالغت مىكرد نمىدادم ، تا او برخاست به رسم مزاح و بيامد و دست من بگرفت تا از من بستاند . بعد از آن ديد كه چراغ بياوردند و بديد و بدانست كه حال چيست گريه بر وى افتاد و ازين نسق رياضت كه در ابتدا مىكرديم بسيارست و ديگر آنكه بعد از آمدن سمنان ، مرا پسرى بود نوحنام چهار ساله بود و من هرگز نمىگذاشتم كه او را پيش من آورند ، با او سخن نمىگفتم ، الا با مادر مىبود به واسطهء آنكه او را در اوقات خود به اوراد چنان مستغرق كرده بودم كه اگر به سخن مشغول مىشدم ورد من فوت مىشد و امكان قضا نبود كه اوقات شب نيز همه مستغرق بود و در شب قدحى آب و كرباس پارهيى درشت نهاده بودمى چون خواب غلبه كردى آن كرباس تر كردمى و به قوت در چشم ماليدمى .
القصه ، روزى به ديدن والده مىرفتم و اين پسر مرا از پيش والده مىآوردند ، من در وى نظر كردم ، چون نزديك من رسيد سر فرود آورده و سلام كرد ، مرا چيزى در خاطر آمد او را بگرفتم و بوسه دادم .
آن شب در واقعه مىبينم كه در موضعى نشستهام و برهنهام و نجاست از من مىرود و خلقى گرد من ايستاده و من برنمىتوانم خاست و جامهء خود را چندانكه جهد مىكنم فروكشم نمىشود كه عورت من پوشيده شود و با خود مىگويم كه : خداوندا اين چه حال است كه من جامهء خود را فرو نمىتوانم كشيد ؟ ! آوازى مىشنوم كه :
پسر خود را بگوى تا جامهء ترا فرو كشد و عورت تو بپوشد . من دانستم كه اين چه عذاب است و چون بازآمدم استغفار كردم . و در ابتدا چنين بود كه چون اندك التفات به چيزى مىنمودم حجاب مىشد و عتاب مىرسيد . اكنون وقت هست كه فرزند ابو الصفا در نماز ده نوبت بر
چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: علاء الدوله سمنانى
ص١٦١