است ظاهر كرده ، اما اين هشت صفت كه بيان كرده بدان سبب است كه لا محالته اين هشت تا نباشد ، ذات را اثبات كمال نتوان كرد و ايجاد ممكن باشد ، واگرنه اسماء ديگر چون عظيم و كبير و صمد و قديم كه بعضى دال است بر اخلا و بعضى بر صفات مرذات حق تعالى ، و تقدس را اسامى بايد دانست كه آخر صفتى كه مر ذات را اثبات مىكنم حكمت است و آن در صفات ذات همچون علت غايى است در اشيا به نسبت . اما بعد از حضور اين ضعيف خادم پيش آمد و سلام كرد و سخن لقمه خوردن و رياضت درافتاد و شيخ قدس اللّه روحه فرمود كه : من از رياضت كه در ابتدا مىكشيدم به اكنون هيچ تعلق ندارد آنگاه هنوز در قبا بودم و ملازم ارغون بودم اگر روزه مىداشتم چون ايشان را خبر مىشد كه من به روزهام به زور لقمه در دهان من مىنهادند و بيم آن بود كه به رغم من شراب در حلق من ريزند ، مصلحت چنان ديدم كه روزه ندارم . اما تا ضرورت نشود چيزى نخورم و در وقت ضرورت زياده از بيست لقمه نخورم و با خود قرار كردهام به مراد نفس چيزى نخورم مگر كه حق تعالى چيزى برساند كه ناگزير باشد بخورم يك بار اتفاق افتاد كه مدتى چيزى نخورده بودم و كسى به آن حال نمىافتاد و متعلقان مىپنداشتند كه من در اردو چيزى خوردهام و مرا مىپنداشتند كه من در وثاق چيزى مىخورم . تا شبى گرسنه بودم و از در كرياس ارغون بيرون آمدم و در تاريكى چيزى سياه مىبينم كه افتاده برداشتم و در كيسه نهادم ، مىبينم كه پارچهاى كماچ « 1 » سوخته است . در وثاق رفتم . در آن وقت دانشمندى مصاحب من بود و با من نيك گستاخ بود ، چون چراغ برداشتند من به جاى خواب رفتم و آن دانشمند « 2 » نيز به جاى خواب خود رفت و بخفت . من نيز آن نان
هامش
( 1 ) . بدين ترتيب نان كماچ كه هماكنون در سمنان متداول است از قرنها پيش سابقه داشته .
( 2 ) . در نسخه : ( دانشمندى )