تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
بعد از آن حكايت او را به شرح از سر تا پايان بفرمود . و آن‌چنان بود كه شيخ قدس اللّه روحه فرمود كه در اربعين بودم ، پنجشنبه سى و نهم اربعين در غيبت ديدم كه جماعتى مسافران برسيدند و در ميان ايشان جوانى بود كه حق تعالى را با او نظرى از عنايتست ، و او را به من حوالتست ، چون به شهادت آمدم ، خادم را گفتم : زنهار كه هيچ مسافر را اجازت مده كه برود تا بيرون آمدن من . قضا را همان ساعت جماعتى مسافران رسيدند . - گفتم : فردا روز جمعه چون اربعين تمام شده باشد در مسجد جامع آنجا كه من نشينم ايشان را بياورد تا ايشان را ببينم ، چون روز جمعه به مسجد رفتم درويشان مسافر بيامدند و سلام كردند چندان كه نظر كردم آن كس كه من ديده بودم در ميان ايشان نبود . - گفتم : مگر قومى ديگر خواهند بود ، نماز بگزارديم و به خانقاه آمديم . خادم آمد و گفت : ازين درويشان كه يك تن به خدمت ايشان مشغول است مگر پيش رختهاى ايشان بوده به مسجد نيامده و درخواست مىكند كه شما را ببيند ، گفتم : نيك باشد چون بيامد از دور او را بديدم دانستم كه اوست . بيامد و سلام كرد و ساعتى بنشست و بيرون رفت . من خادم را طلب كردم و گفتم : برو اين جوان را كه رفت بگوى كه مىبايد كه روزى چند با ما باشى و از ايشان بازگردى كه ما را با تو كارست . چون خادم بيرون رفت او را ديد بازگشته بود و ايستاده . خادم از او پرسيد كه حال چيست ؟ گفت : مىخواهم كه به خدمت شيخ باشم ، بگوى كه مرا قبول كند ، و هم اينجا به خدمت درويشان مشغول شوم ، خادم گفت : شيخ مرا از پس همين مهم فرستاده و او را درآورد و مسافران برفتند و او را به خدمت مشغول كردم . خدمتى كه از آدمى بهتر از آن ممكن نيست مىكرد . بعد از سالى « 1 » كه ذكر مىگفتم و به خلوت چند بنشست و احوال نيكو او را
هامش
( 1 ) . در نسخه ( سال ) است .