و مىفرمود :
نظم چون آب روان افشاند بر خاك شما * دل هواى آتشين لعل سخن گوى شما
اين شعر يكى از ابياتى است كه در ستايش استادش حكيم آقا بزرگ فرموده است ، و مىفرمود :
گفتم الهى در غزل مدحى ز سلطان ازل * كان شه به چشم مرحمت بنوازد و بخشد صله
به خلوت شب و بيدارى سحر و گفتگوى با ماه و ستارگان بسيار انس داشت و قسمت اعظم غزلياتش در اين موضوع است :
بيا تا ساعتى در شام تاريك * ز اشك ديده پيماييم ساغر
بيا تا در دل شب با دل خويش * سخن گوييم از آن پرناز دلبر
در نغمهء الهى چهل و چهار بيت دربارهء شب آورده كه چشم شبنشينان بساط قرب دوست بدان روشن مىگردد .
مطلعش اينست :
شب آمد شب رفيق دردمندان * شب آمد شب حريف مستمندان
شب آمد شب كه نالد عاشق زار * گهى از دست دل گاهى ز دلدار
( تا آخر . . . )
در اين اواخر به قم مشرّف شده بودند ، و به بنده افتخار خدمت دادند ، قضا را يكى از دوستان نيز مهمان بنده بود چون صبح فرا رسيد آن دوست چه قدر از سحر الهى سخن گفت .
در اكثر تابستانها به مشهد رضوى تشرّف حاصل مىكرد ، و مىفرمود : هر وقت امام مرا خواسته مىروم و هنوز بىدعوت نرفتم ، دعوتش اينكه مثلا خواب مىبينم در رواق و ايوان آن حضرتم و از اين گونه خوابها و عبارتها كه كارت دعوتم هست .
بارى مىفرمود : سالى كه به مكّه مشرّف شدم به اقتضاى جنبهء بشرى از دورى اهل و عيال در اثر طول زمان به تشويش و خيال افتادم خوابى ديدم كه در عالم خواب