و اشخاص مادى بىشمار مىشود ؟ پس در واقع او ( رب النوع ) اصل است و نوع مادى فرع و قالب او است ، و ديگر اينكه انواع در اختلاف اعضا و جوارح و نقشهاى گوناگونشان دنبالهرو مثالهاى نورى خود هستند ، و مثالهاى ذوات عالم به صفاتاند .
468 / 4 اگر گويى : عضو و وضع و جوارح و خطوط و نقش ويژهء شخص است نه نوع .
469 / 4 گويم : اشخاصش ويژهء اشخاص است ، امّا ماهياتش ويژهء نوع است ، و قيام داشتن نوع به ماده به سبب نقص نوع است در ذاتش ، و قيام مثال نورى آن به ذات خودش ؛ به واسطهء كمال او است در جوهر خودش .
470 / 4 برخى از عالم نمايان گفتهاند : اين سخن در واقع به نفى مثل باز مىگردد ، چون آن تأويل سخن اثبات كنندگان آن - به آنچه كه مطابق اصول نفى كنندگان آن است - مىباشد ، چون نفى كنندگان قائلاند كه مجرّد امور متكثّرى را اداره مىكند و تنها اين معنى را نفى مىكنند كه : معناى متكثّر بدون كثرت و بدون تصور عقلى موجود مىگردد .
471 / 4 سپس ( صاحب حكمت اشراق ) گفته : استوارترين و قوىترين سخن دربارهء مثل - چنان كه به زودى در ضمن دلايلش خواهد آمد - اقتضاى آن دارد كه هر كلى در ذات خودش از ماده و وابستگىهاى ماده مجرّد نباشد - به طورى كه جز در ضمن جزئيات موجود نگردد - تا آنكه وجود آن ( كلى ) بالعرض باشد و وجود آنها ( جزئيات ) بالذات ، بلكه كار برعكس است . اين چيزى بود كه در اين مبحث گفتهاند .
472 / 4 گويم : تمام اهل اشراق و تابعان آنان از اهل نظر ؛ در اثبات مثل عقلى داراى تجرّد تمام كه نه داراى وضعاند و نه خط و نقشى ؛ و نيز مثل خيالى ( معلقه ) كه داراى تجريدى ناتماماند و داراى وضع و خط و نقشى هستند - ولى خيالىاند نه حسّى - در ادعاى خود - با اين توجيه آخرى - مصيب و راست گفتاراند ، ولى ناگزير بايد آن را به آنچه كه محققان از مشايخ تحقيق و اثبات كردهاند بازگردانيد ، يعنى به آنچه از اصول سابق كه گذشت و نيز اصول لاحق ، از آن جمله اين كه : ماهيت هر چيزى كيفيت و چگونگى ثبوت آن چيز است در علم حق تعالى ؛ و اينكه در آنجا در ذات خودش غير موجود است ، يعنى نه خودش را مىداند و نه غير خودش را ، بلكه به واسطهء وجود علمى ازلى مىداند - اگرچه خود نسبت به علم كونى حادث و غير ازلى است - .
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 452
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٤٥٢