و مرضيه است به آنچه خدا خواهد .
نفس ناطقه : قوهء مميزهء انسان را گويند و بالاخره عقل را گويند .
و اهل دل نفس ناطقه را دل مىخوانند .
واله : سرگردان و متحير در بحر وحدت و شيفتهء مقام وحدت .
عطار گويد :
در جستجوى عقل و جان ، واله فتاده در جهان * تو دايما گنجى نهان ، در قعر جان سبحانه
هر بيزبانى بسته لب ، با رازهاى بوالعجب * با تو سخنگو روز و شب ، از صد زبان سبحانه
وحدت : يكتايى و يكى بودن ؛ و مراد از وحدت حقيقى وجود حق است ، و وحدت وجود يعنى آنكه وجود حقيقى واحد است ، و وجود اشياء عبارت از تجلى حق به صورت اشياء است ، و كثرات مراتب امور اعتبارىاند ، و از غايت تجدد فيض رحمانى تعينات اكوانى نمودى دارند .
شاعر گويد :
گرنه حسنش دائما در جلوه است * اين نمود و بود عالم از كجاست ؟
از تجلى جمال وحدتست * در حقيقت اينكه كثرت را بقاست
هستى عالم همه هستى اوست * بىبقاى حق جهان عين فناست
ورد : گل سرخ ، نسترن را نيز گويند كه يكى از گونههاى وحشى گل سرخ است . گل هر درخت .
هادى الورى : هدايتكننده آفريدگان .
هوام : ( ج هامه ) جانوران زهردار ، حشرات . ايرج ميرزا گويد ؛
چو گشت كاسهء چشمش پر از ذباب و هوام * بهم نهد مژه و سر به زير آب كند
پايان