رضوان براى روفتن خاك درگهت * جاروب بسته است ز مژگان حورعين
در بوتهء گداز مريدان كه بودهاند * در آتش مجاهده ايّام اربعين
زر ساختى همى به نظر مس قلبشان * اينك دليل روشنشان زردى جبين
دين پرورا ز شعر تو يك مصرع آورم * در حسب حال خود من غمديدهء حزين
زين شعر گفتنم نبود اين و آن غرض * من رند مطلقم نه مقيّد به آن و اين
خواهم كه لالهوار برآيم از اين ديار * زيرا كه هست بر جگرم داغ آتشين
كار من اوفتاده به جمعى كه از خرى * شعر از شعير فهم نكردند و دين ز تين
فرياد زين سبع صفتان كز كمال حرص * برمىكنند همچو سگ از گربه پوستين
نايد به چشمشان بجز از عيب مردمان * يا رب كه كنده باد ز سر چشم عيب بين
از كاينات هيچ ندانسته غير خود * وانگه يسار تفرقه ناكرده از يمين
بود از دم فرشته ملولم به ملك خويش * اكنون به ديو و دد كه اسيرم سزاست اين
تحديد فوق تا كه كند سطح آسمان * تخفيف نقل ناشده از مركز زمين
بادا به اختيار تو موقوف سير آن * بادا به اقتدار تو قايم ثبات اين
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة مقدمه 14
مساهمون: شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى
صمقدمه ١٤