تو تا آويزشى دارى به موئى * نيايى بوى أو از هيچ سوئى
مگر پالوده گردى روزگارى * كه تا بوئى بيابى از كنارى
تو تا يكبارگى جان در نبازى * جنبدان خويش را ونانمازى
يقين ميدان كه هرچ آسايش است آن * همه جان ترا آلايش است آن
روايتست كه روزى رسول عليه السلام يكى از صحابه را گفت ميخواهى كه دنيا وأهل دنيا را بتو بنمايم گفت بلى يا رسول اللّه رسول عليه السلام دست أو بگرفت وبطرفى بيرون شد تا مقامي كه كلههاى آدمي افتاده بود وكرباس پارههاى دريدهء نجس واستخوانهاى پوسيدهء حيوانات ونجاستهاى آدمي . فرمود كه اين كلههاى أهل دنياست كه حرص وحسد وكبر را در وجاى داده بودند واين كرباس پارههاى نجس آلوده جامههاى ايشان است كه مىپوشيدند وبدان مباهات ميكردند واين استخوانهاى مركبان ايشانست كه سوار مىشدند وبر ديگران مفاخرت ميكردند واين نجاستها نعمتهاى ايشانست كه عمر عزيز در حصول آن بباد ميدادند هركه خواهد كه بر أهل دنيا ودنيا بگريد گوبگرى كه جاى آنست .
عارفي روزى براهى ميگذشت * [ واله ومدهوش چون غمخوارگان
ديد گورستان وسرگيندان به هم ] * بانگ برزد گفت كي نظارهگان
نعمت دنيا ونعمت خواره بين * اينش نعمت آتش نعمت خوارگان
[ همت مردى ببايد بر كنارهگيرى از دنيا ]
اى عزيز دنيا با آن همه نعمت رنگ وبوئى بيش نيست وبرنگ وبوى فريفته شدن خاصيت زنانست پس هركه را اينخاصيت غالب است بحقيقت زن است اگرچه بصورت مرد است وسرمايهء مردى همت است بلكه قواعد وأركان بساط طريقت ومدارج أوطان سدهء حقيقت مبنى برعلو همت است مرد بايد كه عالي همت بود وبنور يقين نظر كند كه نوع انسان بكدام خاصيت مستوجب مسجودى