خروشان از آنجا يكى ديدهدار * كه اى بيهشان نيست جانتان « 1 » به كار
دشخوار و دشوار -
[ هر دو بضم دال ] ضد آسان باشد . مثالش ناصر خسرو گويد « 2 » :
بيت « 2 »
گر آسانى همىبايدت فردا * مگير از بهر دنيا كار دشخوار
دبير
- نويسنده . او را پناغ نيز گويند . مثالش حكيم عنصرى گويد :
بيت « 2 »
ببوسه دادن نامش بمدح در عنوان * فرو دود بصر از ديده سوى دست دبير
دريابار
- در شرفنامه بمعنى درياى بزرگ و نيز نام شهرى آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى ولايتها آمده كه بر كنار دريا باشد .
دى به مهر
- [ بفتح دال و كسر باى موحده و ميم ] پانزدهم روز از ماه را گويند « 21 » . مثالش مسعود سعد گويد :
بيت
دى بمهرست مهربانى كن * كز همه چيز مهربانى به
دردور -
[ بضم دال اول و دوم و راى اول نيز مهمله و ساكن ] گرداب غرق كننده « 22 » باشد . مثالش 2 بو الفرج رونى گويد :
بيت
گرد باد سراب كينش را * تا فلك « 3 » باژگونه در دورست
ديوخار
- همان خفچه كه مرقوم شد يعنى درختى كه به عربى عوسج گويند [ به وزن كوسج ] و آن را سپيد خار نيز گويند .
دوچار
- ملاقات و رسيدن دو كس با يكديگر ناگاه . مثالش عطار گويد :
بيت
كدام صدر اجل ديدهاى كه با او هم * اجل نخورد دو چارى درين سه پنج سرا
و دو چهار
نيز گويند .
ديدار
- روى نمودن باشد . مثالش شهنامه :
بيت
اگر هست خود جاى گفتار نيست * و ليكن شنيدن چو ديدار نيست
كذا فى التحفه اما بمعنى اين بيت ديدن مناسبت بيشتر دارد كه روى نمودن و صاحب فرهنگ بمعنى باصره و قوت بينائى آورده و به اين بيت قطران تمسك نموده : « 4 »
هامش
( 1 ) « س » : جانتا .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 3 ) بجز « ن » : ابد .
( 4 ) در « ن » آمده است : و در فرهنگ بمعنى بينائى و قوت باصره نيز آمده . مثالش حكيم سنائى فرمايد :
بيتز ديدارت نپوشيدست ديدار * ببين ديدار اگر ديدار دارى( 21 ) در برهان بمعنى نامى از نامهاى الهى و نام فرشتهاى نيز هست .
( 22 ) كلمه عربيست .