ديجور
- شب بغايت تاريك باشد . مثالش مسعود سعد گويد :
بيت
آخر اى آفتاب روز افزون * كى دمد صبح اين شب ديجور
« 1 » اين لغت در جميع مؤلفات بفرس آوردهاند اما آخر بعد از تتبع ظاهر شد كه عربيست بمعنى تاريك و تاريكى هر دو آمده . *
دو پيكر
- جوزا باشد . مثالش عمعق بخارائى « 2 » فرمايد :
بيت
يكى صورتى چون جهان مهيا * بر آورده پيكر بفرق دو پيكر
ده هزار
- يكى از بازيهاى هفتگانهء نرد باشد .
ديمر
- [ بكسر دال و فتح ميم ] يعنى ديم كه رخساره باشد و به عربى خد گويند .
دى باذر
- [ بفتح دال و بعد از ياى حطى باى موحده و ضم ذال معجمه ] روز هشتم را گويند از ماه « 21 » مثالش مسعود سعد سلمان « 3 » گويد :
شعر « 3 »
ديباذ راست خيز و بياراى نگار مى * اى ترك مى بيار كه تركى گرفت خوى
ديوسار
- يعنى بد خو و زشت رو و ديو مانند « 22 » چنان كه « 4 » عمادى شهريارى گويد :
بيت
گفت بدم در كشم جهان حرون را * تا بچه زو بخل ديوسار بر آمد
و در نسخهء ميرزا كسى را گويند كه ديو جامه پوشيده باشد و آن جامه ايست كه پرها بر آن ببندند و در وقت شكار كبك پوشند و در مؤيد گويد كه آن جامهء پلاسين درشت باشد كه در روز جنگ پوشند و در تحفة السعاده آورده كه پوشندهء آن جامه را ديو سوار « 1 » گويند و اين قول اصحست چنان كه « 4 » مؤيد اين عماد فقيه در تعريف لشكر گويد :
بيت « 6 »
ديو سوارش « 5 » بزند لشكرى * خرمنى از كاه و زنار اخگرى
ديده دار
- يعنى بينا و دارندهء چشم و به معنى شخصى نيز بود كه بر بلندى براى ديدن چيزهاى « 7 » دور باشد و ديده بان نيز گويند . مثال اين معنى حكيم اسدى فرمايد :
بيت « 6 »
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) كلمه از « ب » است .
( 3 ) كلمه از « ن » است .
( 4 ) اصل : چنانچه .
( 5 ) بجز « ب » و « ن » : ديوسار .
( 6 ) كلمه در « س » نيست .
( 7 ) « س » : چيزها .
( 21 ) در برهان بمعنى نام ملكى كه امور و مصالح اين روز به او متعلقست نيز باشد . ( و بفتح ذال است ) .
( 22 ) در برهان بمعنى شخصى كه اعمال ناشايسته ازو سر زند نيز هست .