اصح اين است و به اول مضموم سرين و كفل مردم و اسب را نيز گفتهاند و به معنى افكندن و انداختن هم آمده است و به كسر اول به معنى ستايش باشد و امر به استادن هم هست يعنى بايست و حلقه دبر را نيز گويند كه سوراخ كون باشد و بعضى به اين معنى و به معنى سرين و كفل عربى مىدانند .
استا -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده تفسير كتاب زند است و آن كتاب مغان باشد كه در احكام آتش پرستى تصنيف زردشت است و نام قلعهايست از ولايت رستمدار كه به حصانت تمام اشتهار دارد و به ضم اول مخفف استاد است كه آموزاننده باشد و تفسير زند را به ضم اول نيز گفتهاند و به كسر اول ستايش كننده را گويند و نام قريهايست از قراى سمرقند و منسوب به آنجا را استائى خوانند .
استاخ -
به ضم اول بر وزن و معنى گستاخ است كه بىادب و لجوج باشد و به كسر اول شاخى كه تازه از درخت روئيده باشد .
استاد -
به ضم اول و سكون دال آموزگار و آموزاننده باشد و دانندهء صنعتى از امور كليه و جزئيه را نيز استاد گويند .
استارباد -
به كسر اول نام شهرى است در طبرستان مشهور به استراباد .
استاره -
به كسر اول معروف است كه ستاره و كوكب باشد و شاميانه و سايبان را هم گفتهاند و مسطر فولادى و چوب جدولكشان را نيز گويند و به معنى طنبور سه تار هم هست و نام بلوكى است از مضافات لاهيجان و نام قلعهاى باشد از ملك دكن .
استافيل -
بر وزن اسرافيل به لغت رومى انگور را گويند و به عربى عنب خوانند .
استاك -
به كسر اول بر وزن مسواك شاخى را گويند كه تازه از درخت تاك روئيده باشد .
استام -
به ضم اول بر وزن دشنام ساخت زين و يراق اسب را گويند كه از طلا و نقره باشد و به معنى معتمد و اعتمادى هم آمده است .
استان -
به فتح اول بر وزن مستان جاى خواب و آرامگاه باشد .
استانه -
بر وزن مستانه به معنى استان است كه جاى خواب و آرامگاه باشد .
استانيد -
به فتح اول بر وزن چسبانيد يعنى بازداشت و منع رفتن كرد .
استاى -
به كسر اول و سكون ياى حطى امر به ايستادن است يعنى بايست .
استبر -
با باى ابجد بر وزن استخر به معنى سطبر و گنده و غليظ باشد .
استخر -
با خاى نقطهدار بر وزن استبر آبگير و تالاب را گويند و نام قلعهايست در ملك فارس و چون در آن قلعه تالاب بسيار بزرگى هست بنا بر آن به اين نام خوانند و معرب آن اصطخر است .
استخوان -
معروف است و آن عام است بر حيوانات و نباتات بر خلاف استه كه مخصوص نباتات است و كنايه از مردم اصيل و بزرگ هم هست و نام سلاحى باشد از اسلحهء جنگ و نام جانوريست غير معلوم و استهء خرما را نيز گويند .
استخوان بزرگ -
كنايه از شخصى است كه او را اصالت و نجابت و نسب عالى بوده باشد .
استخوان در گلو گرفتن -
كنايه از رنج و محنت كشيدن باشد .
استخوان ربا -
به ضم راى قرشت و باى ابجد به الف كشيده پرندهايست كه آن را به عربى هماى گويند و غذاى او استخوان جانوران باشد .
استخوان رند -
به فتح راى قرشت و سكون نون و دال ابجد به معنى استخوان رباست كه هماى باشد و آن پرندهايست كه پيوسته استخوان خورد .
استخوان رنك -
با كاف فارسى بر وزن و استخوان معنى زند است كه هماى باشد .
استر -
بر وزن كفتر از دواب مشهور است گويند اين تصرف را فرعون كرده است و آستر و بطانهء جامه را نيز گويند .
استرار -
به كسر اول و فتح ثالث بر وزن بىمدار نام غلهايست كه آن را مرجمك خوانند و به عربى عدس گويند .
استرخا -
به كسر اول و ثالث و خاى نقطهدار لغتى يونانى به معنى زرنيخ باشد كه ارباب عمل داخل اكسير كنند و زرنيخ احمر همان است اگر با عصارهء برگ درخت بذر البنج بر شيب بغل كه موى آن را كنده باشند طلا كنند ديگر بر نيايد و به فتح و ضم اول نيز