تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
است كه آش كاچى مانند باشد .

آردم -

به فتح رابع و سكون ميم نام گل هميشه بهار باشد .

آردن -

به فتح رابع و سكون نون ترشى پالا را گويند و آن ظرفى است كه مانند كفگير سوراخ‌ها دارد و بدان چيزها صاف كنند و كفگير را نيز گويند و نام ولايتى هم هست .

آردهاله -

به هاى و به الف كشيده و فتح لام به معنى آرد توله است كه آش كاچى مانند باشد .

آرزه -

به فتح زاى هوز كاهگل را گويند و آن خاكيست كه با كاه آميزند و گل سازند و بر ديوار و بام خانه مالند .

آرزه‌گر -

به فتح كاف فارسى و سكون راى قرشت شخصى را گويند كه كاهگل سازد .

آرست -

بر وزن وارست به معنى توانست باشد كه ماضى توانستن است و مخفف آراست هم هست كه از آراستن باشد .

آرسته -

بر وزن وارسته مخفف آراسته باشد .

آرش -

به فتح ثالث و سكون شين نقطه‌دار نام پهلوانى بوده ايرانى از لشگر منوچهر و در صنعت تيراندازى عديل و نظير نداشته چنانچه تيرى از آمل به مرو انداخته كه قريب به چهل روز راه است گويند آن تير مجوف بوده است و آن را از شبنم پر كرده بود و بوقت طلوع آفتاب به جانب مشرق انداخت و نام پسر دويم كيقباد هم هست كه او را كى آرش گفتندى و به كسر ثالث به معنى معنى باشد كه در مقابل لفظ است .

آرشى -

به كسر ثالث و رابع و سكون تحتانى به معنى معنوى باشد كه در مقابل لفظى است چه آرش به معنى معنى است .

آرغ -

به ضم ثالث و سكون غين نقطه‌دار مخفف آروغ است و آن بادى باشد كه با صدا از گلو برمىآيد .

آرغاده -

بر وزن مار ساده نام رودخانه‌اى است .

آرغده -

به ضم ثالث بر وزن آزرده به معنى غضبناك و خشمگين و قهرآلود و جنگ‌آور باشد و به فتح ثالث حريص در چيزها را گويند .

آرغيش -

به فتح اول و ثانى بر وزن صنم كيش پوست بيخ درخت زرشك باشد و آن را در داروهاى چشم نيز به كار برند .

آرمان -

بر وزن آسمان به معنى حسرت و آرزو و رنج بردن باشد و پشيمانى و افسوس را نيز گويند .

آرمده -

به كسر ميم مخفف آرميده باشد يعنى قرار گرفته و ساكن شده و به سكون ميم بر وزن دارنده به معنى دريغ و افسوس و پشيمانى باشد .

آرمش -

به كسر ميم مخفف آرامش است كه ساكن شدن و آسايش و فراغت و راحت كردن باشد .

آرمون -

بر وزن واژگون زرى را گويند كه پيش از كار كردن به كارگر و مزدور دهند و به عربى عربون خوانند .

آرميده -

بر وزن نارسيده قرار گرفته و ساكن شده را گويند .

آرن -

بر وزن قارن مخفف آرنج است كه بندگاه ساعد و بازو باشد به عربى مرفق خوانند .

آرنج -

بر وزن نارنج بندگاه ساعد و بازوست كه عرب مرفق گويند و به معنى بازو هم به نظر آمده است كه از مرفق باشد تا دوش .

آرنگ -

با كاف فارسى بر وزن و معنى آرنج است كه مرفق باشد و رنگ و لون را نيز گفته‌اند و به معنى همانا و پندارى و گمان برى هم آمده است و رنج و محنت را هم گويند و به معنى مكر و حيله و فريب نيز هست و به معنى گونه و روش و طرز هم گفته‌اند چنان كه گويند بدين آرنگ يعنى بدين طرز و به اين روش و بدين‌گونه و نام ميوه‌اى هم هست و حاكم ملك را نيز گويند .

آروغ -

با غين نقطه‌دار بر وزن فاروق بادى را گويند كه از گلو با صدا برآيد و به جاى غين قاف نيز گفته‌اند و با عيوق قافيه كرده‌اند .

آرون -

بر وزن قارون صفتهاى خوب و نيك را گويند .

آروند -

به فتح رابع و سكون نون و دال ابجدشان و شوكت و فرّ و شكوه را گويند .

آروين -

بر وزن پاكدين تجربه و امتحان و آزمايش را گويند .

آره -

بر وزن چاره بيخ و بن دندانها را گويند .

آريد بريد -

به كسر ثالث و سكون تحتانى و دال