الفنج : اندوختن و جمع كردن باشد « 1 » . ابو شكور گفت « 2 »
بيت
ميلفنج دشمن كه دشمن يكى * فراوان [ و ] دوست « 3 » ار هزار اندكى
( امكاج ) : « 4 » گويا بمعنى « 5 » يك دم يا يك لحظه است . چنانچه حكيم « 6 » سوزنى گفت :
بيت
بى فكرت مداحى صدر تو همه عمر * حاشا كه زنم يك مژه [ را ] بر مژه « 7 » امكاج « 8 »
اوج : بلندى درجه است « 9 » .
فصل باء « 10 »
باد پيج : « 11 » رسنى باشد « 12 » كه كودكان بر درخت بندند و در آنجا نشينند و آيند و روند « 13 » و عرب آن را « ارجوحه « 14 » » گويد و به زبان نخجوان « جملول « 15 » » گويند .
ابو المثل گفت « 16 » :
بيت
ز تاك « 17 » خوشه فروهشته و ز باد نوان « 18 » * چو زنگى شده بر باد پيج بازيگر
برخفج : ثقل « 19 » و گرانى بود « 20 » كه در خواب بمردم افتد و عرب آن را « كابوس » خوانند « 21 » و در بعضى نسخها « قابوس » نيز آمده « 22 » . اغاجى گفت :
بيت
بوصال اندر ايمن بدم از گشت زمان « 23 » * تا فراق آ [ مد ] و بگرفت چو بر خفج مرا « 24 »
بلوج : « 25 » قومى باشند صحرانشين مانند لوران .
[ بنانج ] : « 26 » مردى كه دو زن دارد زنان « 27 » يكديگر را بنانج خوانند و « وسنى » . شهيد « 28 » گفت :
بيت
همى نسازد با داغ عاشقى صبرم * چنان كجا [ به ] نسازد بنانج باز « 29 » بنانج
فصل تاء « 30 »
ترفنج : راه « 31 » باريك و دشوار باشد . رودكى گفت :
بيت
راهى آسان و راست بگزين اى دوست « 32 » * دور شو از راه بيكرانه و ترفنج
ترنج : يعنى تنج و فراهم « 33 » . چنان كه عنصرى گفت :
هامش
( 1 ) - ك : است
( 2 ) - ك : گويد
( 3 ) - ك : فراوان بهست ( اصلاح از « لف 58 » )
( 4 ) - جاى اين كلمه در نسخهء « ط » سفيد است
( 5 ) - ك : ندارد
( 6 ) - ك : « حكيم » ندارد
( 7 ) - ك : برمقلهء
( 8 ) - ط : اسكاج ( ظاهرا ضبط نسخهء ك يعنى « امكاج » صحيحتر است زيرا بعد از لغت « الفنج » كه حرف دوم آن لام است ذكر شده است ) . / ديوان سوزنى 145 : « با كاج » / در جهانگيرى : « ناگاج » ( برهان قاطع مصحح دكتر محمد معين حاشيهء لغت « ناگاج » )
( 9 ) - ك : بلندى باشد .
( 10 ) - ك : عنوان را ندارد
( 11 ) - ط : بادسح / ك : بادپج ؟ ؟ ؟ ( پادپيچ - نرموره - ارجوحه ) رجوع بلغت « نرموره » در باب هاء شود
( 12 ) - ك : است
( 13 ) - ك : بربندند و آمد و شد كنند
( 14 ) - ك / ط : مرجوجه و همچنين در آنندراج ( لغتنامه ذيل لغت : ارجوحه ) / فروزانفر :
( ارجوحه : كانا على ارجوحه فى يسرنا )
( 15 ) - « لف 57 » : جنبلود
( 16 ) - ك : گويد
( 17 ) - ط : ياك
( 18 ) - ك : و باد توان
( 19 ) - ط : سقل
( 20 ) - ك : باشد
( 21 ) - ك : گويد
( 22 ) - ك : ندارد
( 23 ) - ك :
بوصال تو بدم ايمن ازين گفت و شنيد
( 24 ) - ط : فراق او بگرفت / ك : آمده بگرفت / « لف 54 : « تا فراق آمد و بگرفتم چون بر خفجا » / در وفائى مانند متن .
( 25 ) - ك : اين لغت را ندارد
( 26 ) - ط : اين كلمه را ندارد ولى معنى آن چنان كه در متن ديده مىشود ذكر شده / ك : تمام اين لغت را ندارد
( 27 ) - ط : زبان
( 28 ) - ط : شهيدى
( 29 ) - ط : بار ( متن از « 59 » )
( 30 ) - ك : عنوان را ندارد
( 31 ) - ك : كج و باريك
( 32 ) - ط : راه آسان و راه . . . ( متن از « لفپ 69 » ) / ك : راهك آسان خوب را بگزين [ اى ] دوست
( 33 ) - ك :
بمعنى فراهم آمده باشد