امام : اى هشام ! به جلو و بالا نگاه كن و به من بگو چه مىبينى ؟
هشام : آسمان ، زمين ، خانهها ، كاخها ، بيابانها ، كوهها ، و نهرها را مىبينم .
امام : خدايى كه مىتواند آنچه را كه تو مىبينى در يك عدسى چشم و يا كمتر از آنجا دهد قدرت آن را دارد كه جهان را در درون تخممرغى جا دهد ، بدون اينكه تخممرغ بزرگ و يا جهان كوچك گردد .
در اين موقع هشام بر زمين مىافتد ، دست و سر و پاى امام را غرق بوسه مىكند و مىگويد : بس است مرا ، اى فرزند رسول خدا ! و از آنجا به منزل و ديار خويش باز مىگردد .
( اين پاسخ امام پاسخى بوده است اقناعى و براى ساكت كردن ديصانى ، و پاسخ برهانى ، آن است كه چنين امرى محال و ناممكن است و امر محال و ناممكن مورد تعلق قدرت خدا قرار نمىگيرد . همچنانكه قدرت خدا تعلق نمىگيرد به ايجاد شريك براى خود او ، قدرت او بر جمع ميان دو نقيض و دو ضدّ هم تعلق نمىگيرد و اين نه به خاطر آن است كه قدرت خداوند محدود است بلكه نقص و اشكال در مقدور مىباشد زيرا متعلق قدرت بايد در حد ذات خود چيز ممكن و شدنى باشد و فرق است بين نقص در قدرت و نقص در مقدور .
و شايد امام به اين علت پاسخ برهانى را نفرموده كه آگاه بوده است ديصانى آن را نخواهد فهميد و يا قانع نخواهد شد [ لذا با اين پاسخ او را متقاعد فرموده است ] .
و در حديث آمده كه از امير المؤمنين على عليه السّلام نيز چنين سؤالى شده و آن حضرت اينگونه پاسخ فرموده است : عجز و ناتوانى به خدا نسبت داده نمىشود و اين مورد سؤال شما امرى محال و نشدنى است .
هنگامى كه ديصانى پيش هشام آمد او گفت : اگر براى شنيدن پاسخ سؤال خود آمدهاى اينك آماده است .
ديصانى گفت : نه آمدهام مسلمان شوم و نه اينكه پاسخى بخواهم .
او از نزد هشام بيرون آمد و به قصد خانهى امام صادق عليه السّلام راه افتاد وقتى به در خانه رسيد اجازه طلبيد . امام به وى اجازه ورود داد تا نشست گفت : اى جعفر بن محمد ! مرا به سوى معبودم راهنمايى كن .
امام پرسيد : نام تو چيست ؟
دانشنامه طب اهل بيت ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 577
مساهمون: محمد دريايى
ص٥٧٧