از برادر خود به نسبت دادن كشتن او به حضرت امير المؤمنين عليه السّلام .
و به تحقيق روايت كردهاند اهل تاريخ اينكه امير المؤمنين عليه السّلام وقتى كه كشت عمرو بن عبد ود را خبر كشته شدن او را رسانيدند به خواهر او .
پس گفت : تجاوز نكرد برادر من از روز موعود خود ، بر اوست همتاى خوبى ساكن مباد اشك چشم من اگر بريزم براو . يعنى اين قضيه به نوعى روى داده كه جاى گريه نيست بلكه محل مفاخر است ؛ زيرا برادر من كشت شجاعان را و مبارزت نمود با همسران و دليران روزگار و واقع شد مرگ او بر دست همتاى خوبى . به درستى كه من نشنيدهام زياده بر اين مفاخرت اى بنى عامر . پس انشاد كرده گفت :
اسدان في ضيق المكرّ تصاولا * و كلاهما كفؤ كريم باسل
فتخالسا مهج النّفوس كلاهما * وسط المدار مخاتل و مقاتل
و كلاهما حضر القراع حفيظة * لم يثنه عن ذاك شغل شاغل
فاذهب علىّ فما ظفرت بمثله * قول سديد ليس فيه تحامل
و الثّار عندى يا علىّ فليتنى * أدركته و العقل منّى كامل
ذلّت قريش بعد مقتل فارس * فالذّل مهلكها و خزى شامل « 1 »
؛ يعنى دو شيرند كه در تنگناى معركه حمله كردند و هر دو همتاى يك ديگر و نجيب و شجاعند ، پس ربودند جانها را از بدنها هر دو در ميان ميدان كه هر يك از آن فريبنده و جنگكننده بودند . و هر دو حاضر شدند از براى كوفتن شمشير از روى ننگ كه برنگردانيد هيچ يك از ايشان را شغلى كه مشغول سازد كسى را براو .
اى على بن ابى طالب عليه السّلام كه ظفر نيافته هرگز به مثل اين چيز . اين سخنى است راست كه نيست در او دروغى اصلا . پس طلب خون نزد من باقى است اى على بن ابى طالب عليه السّلام پس كاشكى دريابم آن خون را در حالتى كه عقل من هنوز كامل باشد ، خوار و ذليل شدند طايفه قريش بعد از كشته شدن چنين سوارى پس خوارى
هامش
( 1 ) « الفصول المهمّة ابن صبّاغ » ص 62 .