( يعنى نمىتوان گفت براى فلان متكلّم است . ) بلكه خلاف ميان ما و شما از وجه ديگر است و آن اين است كه ما مىگوئيم اين وصف يعنى متكلم ناچار است ، متعدى باشد . يعنى مكلم نيز باشد هر گاه كسى كه متصف به آن است حكيم باشد و محتاج به چيزى نباشد و گر نه آنچه عقل به آن حكم مىكند باطل مىشود .
آيا نمىبينى هر گاه متكلم از آفت و حاجت خالى باشد در خلق حاضر معقول نيست . مگر اينكه او مكلم نيز باشد و از اين وصف متعدى بيرون مىرود ، يعنى مكلم به سوى آن چيزى كه لازم اوست يعنى متكلم ، مگر به آفتى كه عارض او شود يا حاجتى داشته باشد به حرف زدن . و حال آنكه كسى غير از او نباشد تا مخاطب باشد .
مثل كسى كه به آواز خوش چيزى براى طرب مىخواند و كسى كه با خود از دلگيرى حرف مىزند و كسى كه كلامى را شنيده باشد حفظ كند يا جمع كردن كلامى را اراده كند ، يا صاحب آفتى باشد مثل خواب كه عقل را زايل مىكند ، يا جنون ، يا قسمتى از سوداء ، يا چيزى كه از جنس اينها باشد از چيزهائى كه عقل را زايل مىكند ، پس از او كلام بىقصد و اختيار صادر مىشود .
هر گاه ثابت شده باشد كه خداى تعالى به چيزى محتاج نيست و صحيح نيست بر او تعلّق آفات به او ، پس ثابت مىشود كه نمىباشد او متكلم مگر اينكه مكلم نيز باشد . پس اگر خلاف اين جايز باشد با وجود اينكه حقيقت در خلق حاضر آن طريق است كه ما بيان كرديم .
( يعنى اينكه اگر آفت و حاجت نباشد هر متكلم ، مكلّم است . ) البته هر آينه قلب جميع حقايق جايز خواهد بود .
( يعنى آنكه هر حقيقتى كه عقل حكم به آن كند در حاضر در واجب تعالى خلاف و عكس آن باشد . ) و اين محال و فاسد است .
الفصول المختارة ( دفاع از تشيع ) ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٦٥