بمجمر يكى آتشى برفروخت * بر آتش از آن پرش لختى بسوخت
چو يك پاسى از تيره شب درگذشت * تو گفتى كه روى هوا تيره گشت
نگه كرد زال آنگهى از فراز * ز سيمرغ ديدش هوا پرطراز
همانگه چو مرغ از هوا بنگريد * درخشيدن آتش تيز ديد
نشسته برش زال با داغ و درد * ز افراز مرغ اندرآمد بگرد "
به دو گفت سيمرغ " شاها چه بود * كه آمد بدينسان نيازت بدود ؟ "
به دو گفت سيمرغ " كاى پهلوان * مباش اندر اين كار خستهروان
سزد گر نمائى به من رخش را * همان سرفراز جهانبخش را "
خبر چون بنزديك رستم رسيد * خود و رخش هرد دو به بالا كشيد
نگه كرد مرغ اندر آن خستگى * بجست اندر و روى پيوستگى
بمنقار از آن خستگى خون كشيد * و زو هشت پيكان بيرون كشيد
بر آن خستگيها بماليد پر * هم اندر زمان گشت با هوش و فر
بر آن همنشان رخش را پيش خواست * به دو همچنان كرد منقار راست
برون كرد پيكان شش از گردنش * نبود ايچ پيكان دگر در تنش
همانگه خروشى برآورد رخش * بخنديد و دلشاد شد تاجبخش
به دو گفت سيمرغ " كاى پيلتن * توئى نامدار همه انجمن
چرا رزم جستى ز اسفنديار * كه او هست روئينتن و نامدار "
به دو گفت رستم كه " گر او ز بند * نگفتى نگشتى دل من نژند
مرا كشتن آسانتر آيد ز ننك * اگر باز نالم به سختى ز چنگ "
* * *