اينكه تنفّس به هواى آزاد نمايد يعنى خالى از ابخره موذيه و اكل و شرب صحيح خالى از تداخل و شرب آب به موقع و همچنين نوم و يقظه بىترتيب نباشد و حركت و سكون بدنى و نفسانى به اعتدال باشند [ كه ] در تفريط و افراط مضرند خصوص نفسانى ، مثل اينكه متصّل در قمار باشد و زد و خورد لا يعنى « 1 » و همچنين احتباس و استفراغ به موقع كه از وضع طبيعى و ديدن معتاده خارج نگردد ؛ [ اينها كه ذكر شد ] اقوى مقوّياتند و مقوّى [ را ] بعض ، بدانچه گذشت آرند مثل در ضعف معده ، ادويه مرّه ، يا [ اگر ] استرخاء اعصاب پديد آيد ، محركات تداركش « 2 » سهل است اگر ازمان نيافته باشد و الّا تفتيش و تحقيق طبيب حاذق لازم است و دستور مفصّل .
المكثّف و الملطّف : [ به ترتيب ] سطبر كننده و نرم نماينده و در نزد اطبّا موردش را اندك بسطى درخور است :
مثلا مخاط مخرج از قصبه الرّيه و حنجره را نفث گويند و چون قدما را عقيده آنكه مراعات پنج چيز در هر استفراغ لازم است خصوص از اعضاء شريفه و رئيسه بود مانند كبد و دماغ و قلب و ريه ؛ شرائط مسهل :
* نخست خارج نمودن موذى به كميت يا به كيفيت بود .
* دويّم به مقدارى كه تحملش را طبيعت تواند كه اسباب ضعف و سقوط قوه نگردد نسبت به انجام وظيفه آن عضو .
* سيّم آنكه در استفراغ جهت ميل ماده را حتما بايد ملاحظه نمود . چنانچه در امتلاء معدى اگر مغص « 3 » و قراقر در روده مشاهده گردد بايد مسهل داد و اگر غثيان و حال تهوّع ، بايد مقيّى داد مگر آنكه مانعى باشد از قبيل استعداد براى خنّاق يا رمد « 4 » يا صداع [ كه ] چنانچه ماده متوجه اعالى مىگردد در اين صورت بايد مقيّى نداد .
* چهارم اينكه جهتى كه ماده دفع مىگردد مخرج طبيعى باشد تا تحميل
هامش
( 1 ) . بيهوده ، بىمورد
( 2 ) . به مفهوم چاره كردن
( 3 ) . درد و پيچش شكم ، دلپيچه
( 4 ) . درد چشم