رسد و اگرچه از غير تخلخل باشد .
هشتم آنكه به سبب تخلخل باسور بود .
نهم آنكه به سبب صناعت سحج مقامات حرارت بود مثل شيشهگرى و آهنگرى .
دهم آنكه به سبب سوء مزاج حار بسيار بود در نفس شكم كه بنا بر حرارت خود رطوبات را نشف كند و ثفل را خشك گرداند و گاهى سبب اين حرارت در كمتر احوال صفراوى حاد باشد كه به سوى نفس شكم بسيار گرم بريزد و به حرارت خود ثفل را خشك گرداند پس ثفل را محترق سازد چون از آن ملاقى شود به سبب قلت آن يا به سبب يبوست جوهر آن و اين كمتر بود .
و در اكثر آن صفرا اسهال و سحج آرد و چون اين قولنج در اقل احوال عارض شود امعا را اذيت و ايلام شديد غير متحمل رساند و گاهى سبب اين حرارت شدت برودت هواى خارجى باشد كه حرارت را در داخل محتقن گرداند و مع هذا ادرار بول كند و مقعد را مسدود سازد پس ثفل بسوى بالا مندفع شود و اين باشد كه از جهت حرارت زهره عارض شود كه روده را گرم سازد .
يازدهم آنكه به سبب سوء مزاج يابس در امعا و شكم بود پس ثفل را خشك كند .
دوازدهم آنكه به سبب زحير و ورم رودهء مستقيم بود كه حبس ثفل كند و بعضى زعم كردهاند كه گاهى ثفل محتبس متحجر شده و مثل سنگريزه خارج گرديده .
و سيزدهم آنكه به سبب تولد كرم حب القرع در امعا بود كه رطوبات را بخورند و بدان سبب ثفل اندك بماند و خشك شود .
چهاردهم آنكه به سبب برآمدن ماهيت بسيار از بدن بر سبيل ادرار بول يا اسهال و مانند آن بود و بدان سبب بدن خشك گردد پس اعضا جذب مائيت به استقصا نمايند و ثفل خشك در روده بماند و ظاهر است كه تا ثفل را قوام مائل به رطوبت نبود برنمىآيد .
نوع ثانى آنكه در غير قولون افتد و به سوى آن بر سبيل شركت متادى گردد پس آنچه به مشاركت افتد كه آن را قولنج عرضى نامند دو قسم است :
يكى آنكه در جگر يا در طحال يا در گرده يا در مثانه يا در رحم ورم عارض شود و روده را به سبب ضغطهء ورم قبض و مسدود سازد .
دوم آنكه گرده در اوجاع حصات مشاركت كند پس فعل روده از دفع اخلاط ضعيف شود و در آن محتبس گردد و قولنج به مشاركت حصات عارض شود با وجود آنكه درد حصات از آن جمله است كه مشابه درد قولنج باشد و آن مخفى بود مگر بر كسى كه آن را بصيرت است و عنقريب فرق ميان هر دو مذكور خواهد شد .
بالجمله سمرقندى و محمود شيرازى و جرجانى و كازرونى اقسام خمسهء قولنج سدى يعنى بلغمى و ريحى و ورمى و التوائى و سفلى نوشتهاند .
و صاحب كامل خلط حريف لذاع صفراوى را كه در جوف امعا جمع گردد نيز سبب قولنج سدى شمرده و طبرى عوض التوائى و صفراوى دو قسم ديگر : يكى آنكه از خلطى افتد كه قولون آن را تشرب كند دوم آنكه مركب از رياح غليظ و از خلط غليظ باشد ذكر كرده و گفته كه آنچه از رطوبت زجاجيهء بارده غليظه افتد صعبترين انواع قولنج است و گاهى هلاك كند به سبب دشوارى تحلل و اسقاط قوت .
و قرشى و صاحب شفاء الاسقام مىنويسند كه اكثر قولنج از ريح يا ثفل افتد و از سده خلط غليظ لزج مثل بلغم نيز بود و گاهى از صفرا افتد و اين نادر باشد و گاهى درد در قولنج قوىتر شود و قتل كند به خلاف صداع كه مهلك نيست و گاهى به نوبتها عود كند .
فوائد جليله :
شيخ و جرجانى مىنويسند كه گاهى قولنج و ايلاوس بر سبيل عروض امراض وبائى عارض شود پس از يك بلد به بلد ديگر و از شخصى به شخصى ديگر متعدى گردد .
و طبيبى از متقدمين حكايت مىكند كه بعضى را قولنج مؤدى به صرع گرديده و آن صرع قاتل بود و بعضى را به سوى انخلاع معاى قولون و استرخاى آن مع سلامت حس آن و به مثل اين اميد خلاص بود و اكثر آن ايلاوس بوده و از ايلاوس بعضى را به قولون بر سبيل انتقال شبيه به بحران مضرت فرود آمده .
و بعضى اطبا علاج ايشان به علاج عجيب كردند و ايشان را كاهو و كاسنى و گوشت ماهى بزرگ و گوشت جانوران كه جلد آن خزفى باشد و پايچه خورانيدن اين همه سرد كرده و آب سرد و ترشىها پس به اين شفا يافتند حتى كه جمع كسانى كه در صرع و فالج مذكور نيفتاده بودند شفا يافتند .
و بعضى كسان را كه هنوز صرع ابتدا كرده بود شفا يافتند و گاهى قولنج ارباب تمدد را عارض شود پس از دفع ثفل و اخلاط از امعاى عاليه عاجز شوند همچنان كه ايشان عاجز ميشوند از حبس براز كه در امعاى سافله باشد و برودت مزاج ايشان سبب قولنج مىشود و اكثر قولنج از بلغم غليظ عارض شود پس از ريح كه در امعا بند شود يا در طبقات روده و ليف آن نافذ گردد و تفرق اتصال او گرداند و بسيار باشد كه در معده رياح غليظ بود و مضرت آن چندان نباشد كه مضرت آن ريح در امعا بود و سبب اين آن است كه ريح در معده پراكنده مىشود و به سبب فرط وسعت معده از روده و به سبب حرارت معده و قرب اعضاى حاره از آن و سرعت وصول قوت ادويه بدان .
و از امعاى عليا نيز پراكنده مىشود به سبب رقت آنها و بنا بر آنكه مزاج آنها گرمتر است و به اعضاى گرم نزديكتر است و صفرا كه از زهره به امعا آيد اول بر اين رودهها گذرد و رياح را تحليل كند و در امعاى سفلى محتبس شود و مضرت آن پديد آيد به سبب اضداد آن از برودت و تنگى آنها و كثرت پيچ اندر آنها و صفاقت طبقات آنها و قولنج ريحى اگرچه بدون ماده كه بدان ريح مدد يابد و از آن متولد گردد نباشد .
ليكن قولنج را منسوب به سوى اين ماده نكنند بهر آنكه آن ماده تنها روده را ممتلى نكند و متمدد ننمايد و راه براز را بند نسازد و به ذاته موجع نباشد بلكه به چيزى كه در آن پيدا شود و آن ريح است
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
ص٢٩٩