تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
از اسم قولون اشتقاق كرده‌اند . و گويند كه اصل او قولون رنج است يعنى مرض قولون بعده به حذف و تصغير قولنج شد . بالجمله آن وجع تمددى است كه در قولون به سبب برودت و كثافت و كثرت پيچ آن بيشتر افتد و به سبب برودت آن پيه بر آن بسيار بود . و قولنج اگر در امعاى عليا افتد اسم مخصوص آن به حسب تعارف صحيح به زبان يونانى ايلاوس است ليكن گاهى در بعض جاها مجاز ايلاوس را نيز قولنج نامند به سبب شدت مشابهت آن در قبض شكم و درد امعا . و اسباب قولنج حقيقى دو نوع است : نوع اول آن كه خاص در قولون افتد كه آن را قولنج ذاتى نيز گويند و آن سه قسم است : قسم اول سوء مزاج ساذج حار يا بارد يا يابس امعا و حار به تجفيف آن ثفل را و بنا بر شدت متوجه كردن و دفع نمودن آن غذا را به سوى جگر قولنج آرد اما حرارت بالذات و به تفرق اتصال چندان الم نيارد كه به حدى رسد كه آن را قولنج نامند بهر آنكه جوهر امعا و خصوصاً قولون بارد است پس آن را به حرارت الم شديد حتى كه آن را قولنج گويند عارض نشود و سوء مزاج بارد به تجميد آن يا به حدوث سوء مزاج موذى كه هر سوء مزاج مختلف مولم و موذى بود قولنج احداث نمايد و بيشتر اين در بلاد بارد و هنگام وزيدن باد شمالى باشد و برودت گاهى اين فعل از جهت سدهء عضله‌هاى شكم كند پس سخونت او چون منتقل گردد و ثفل را خشك كند و يا از جهت سدهء عضلات مقعد كند پس اثفال را و آنچه با وى است آن را به سوى بالا دفع كند و سوء مزاج يابس به سبب عدم چيزى كه ازلاق ثفل كند و وجود چيزى كه آن را خشك كند و نشف آن نمايد محدث قولنج گردد و اما سوء مزاج رطب ساذج بالذات سبب قولنج نشود مگر آنكه از آن عارضى كه به سبب قولنج شود عارض گردد بارد شديد باشد يا رطب مادى . قسم دوم سوء مزاج مادى و آن يا مادهء حار بود كه التهاب و لذع و تفرق اتصال آرد و از حد مغص به حد قولنج تجاوز كند و يا سوء مزاج بارد مادى باشد كه به سبب سوء مزاج مختلف بارد درد آرد و يا تفرق اتصال در ممر او پيدا كند . و گاهى بارد به سبب آنكه ريح از آن در جرم امعا ساعت به ساعت تولد كند و آن در طبقات امعا نفوذ نمايد قولنج پيدا كند و گاهى خلط فاعل اين وجع به سبب عاديت سودا مولم باشد و گاه عروض او به نوبت‌ها و هنگام خوردن طعام بود و گاهى قى چيزى ترش سوداوى آن را ساكن كند . و اگر چه مثل اين قى در مثل اين درد در اكثر بلغمى بود به سبب شدت برودت اعضا و سوء هضم و اغذيه و فواكه و بقول . قسم سوم سبب قولنج خاص سده است كه براز و اخلاط و رياح را هنگام نفوذ منع كند و آن مندفع نشود پس وجع و تمدد عظيم حادث گردد و اكثر اين سده چون ورمى نباشد بعد امتلاى اعور افتد بعده متادى به سوى قولون گردد . و اسباب اين سده شش گونه است : يكى آنكه به سبب ورم امعا باشد و اكثر آن ورم حار بود دموى بود يا صفراوى و گاهى بلغمى يا صلب سوداوى باشد پس مجرى تنگ سازد و مانع خروج براز و ريح گردد و قولنج پديد آيد و اين را قولنج ورمى گويند . دوم آنكه از خلط بلغمى لزج بود كه فضاى روده را ممتلى سازد و آن را مسدود كند و اين اكثر حادث شود و از تب منتفع گردد و اين را قولنج بلغمى نامند . سوم آنكه از ريح غليظ ممدد بود كه در تجويف امعا بند شود و قولنج آرد و اين را قولنج ريحى خوانند . چهارم آنكه به سبب التواى امعا بود كه بنا بر ريح پيچيده شود و گره در آن افتد يا بعض رباط كه امعا را با پشت مربوط مىدارد گسسته شود يا صفاق بشكافد و فتق و قيله و اندفاع روده به نواحى كنج ران و خصيه يا فتق بالاى اين افتد و روده از موضع خود زائل شود و اين را قولنج التوائى و فتقى گويند . پنجم آنكه به سبب ازدحام و كثرت ديدان ساده باشد كه بعض آن به بعض بپيچد و در مجرى و ممر اثفال و فضلات افتند پس قولنج دودى حادث شود . ششم آنكه به سبب ثفل يابس بود كه در امعا خشك شود و بنادق گردد مثل پشك اشتر و غير آن و اين را قولنج ثفلى نامند . و اسباب يبس و احتباس ثفل چهارده گونه است : يكى آنكه به سبب تناول اغذيهء يابسه مثل گاؤرس و ذره و برنج و بلوط و سماقيه و كباب و قديد و پوست و نان خشك و مانند آن بود . دوم آنكه به سبب باقى ماندن ثفل زمانهء طويل در امعا باشد پس خشك گردد و سبب بقاى او ضعف دافعهء امعا باشد كه دفع فضله نتواند كرد و بسيار باشد كه اين بقايا به سبب خوردن چيزى مخدر بود كه قواى فعالهء ثفل را خدر گرداند و مع لك آن مخدر تجميد نيز كند و يا طعام قليل المقدار خورده شود و به سبب قلت او دافعه به دفع نپردازد و گاهى به سبب طول احتباس اختيارى بود چنانچه هنگام اشتغال به مباحث علمى و غيره آن اتفاق افتد . سوم آنكه به سبب ضعف قوت عاصره در عضلات شكم بود چنانچه عارض شود كسى را كه كثرت جماع نمايد . چهارم آنكه به سبب بطلان حس روده بود به واسطه شرب مخدرات يا سوء مزاج بارد مفرط كه در امعا افتد يا وقوع ناصور در روده . پنجم آنكه به سبب قلت انصباب صفرا وقاع غسال يا حبس آن بود چنانچه در يرقان سدى به سبب انسداد منفذ صفرا كه از زهره به روده آيد قولنج افتد . ششم آنكه به سبب وقوع فرط تحليل در بدن بود پس ماساريقا از آن رطوبت بسيار نشف كند به جهت ادرار عرق مفرط يا رياضات معرقه يا شدت تخلخل بدن كه ادعا كنند بهر جذب هواى محيط حار و لهذا استحمام به آب گرم از جمله حابسات شكم بوده است . هفتم آنكه به سبب هوا بود كه از تسخين او نوبت به جذب رطوبات