اگر قوت اطاعت نمايد به اين دوا پوست بيخ كبر كف هليله سياه پنج درم اسقولوقندريون افسنتين افتيمون جعده هر يك پنج درم هليلهء كابلى هليله اصل السوس مقشر بسفايج كوفته هر يك چهار درم كماذريوس مويزج ايرسا كوفته هر يك سه درم برگ بادرنجبويه كف مويز منقى بيست درم به دستور مطبوخ بپزند و به قدر صد درم از آن صاف نمايند و به وزن ده درم فلوس خيارشنبر در آن ماليده صاف كرده نيم گرم بنوشند اگر قوت متحمل باشد دو يا سه شربت متواتر از اين بنوشند .
و تضميد طحال به اين ضماد كنند پوست بيخ كبر اسقولوقندريون افسنتين هر واحد دو درم مر صبر سقوطرى هر واحد درم نارمشك طاليسفر تخم كرفس هر واحد يك نيم درم باريك سائيده و بر گرسنگى و شكم سيرى ضماد كنند و شرب سكنجبين اصولى بزورى لازم گيرند و غذا كبر به سركه و شورباى سكباج كه در آن كبر بسيار پخته باشند بخورند و امر به قى نمايند اگر ممكن باشد در هر ده روز .
و در هر روز جلنجبين و سكنجبين بدهند و بعد سه ساعت امر به رياضت و عقب آن به دخول حمام كنند و نظر به مقدار طعامى كه قبل از حدوث مرض مىخورد بايد كرد پس تفريق آن در دو سه دفعه كنند و غرغره به مويزج و عاقرقرحا براى صاحب طحال بارد نيكو است چنانچه جالينوس ذكر كرده كه رطوبت كثير از وعاى دماغ نازل مىشود و غرغره محلل رطوبات از عالى بدن است .
پس امن مىبايد از نزول رطوبت به سوى طحال بدين طريقو بختيشوع گفته كه ورم و جساوت كه در طحال عارض مىشود اكثر از رطوبت نازل از سر مىباشد بهر آنكه رطوبتى كه در طحال از كبد مىآيد با خون مختلط مىباشد و حار رقيق مىبود ورم و جساوت از آن پيدا نمىشود مگر آنكه بسيار كثرت پذيرد و ميل به غلظت نمايد و مجارى از اخراج آن تنگ شوند و آنچه از سر نازل مىشود بارد غليظ خام مىباشد پس جساوت و سده حادث مىكند و غرغره تلطيف و ازالهء آن مىكند
اورام طحال و صلابت آن
بدان كه به قول شيخ در طحال عروض اورام حار و ثبات آنها معاً كمتر بود بلكه هر گاه اورام حار به طحال حادث شود در اندك مدت صلب گردد بهر آنكه خونى كه براى غذاى سپرز به سوى آن مىرسد آن غليظ مىباشد و در ورم متراكم مىشود و از كثرت غلظ صلب مىگردد و اكثر اورام طحال صلب بود و رهل در بعض احيان باشد و اكثر ورم حار كه در آن عارض شود آن دموى بود و صفراوى كمتر عارض گردد .
و چنان كه ورم بارد كه اندر آن افتد صلب باشد و در اسفل طحال بود به سبب ثقل ماده و اشكال آن چهار است مستدير و عريض و طويل غليظ و طويل دقيق و ورم بلغمى به ندرت عارض شود و مطحول كسى را گويند كه در طحال او صلابت بود خواه به سبب غلظ جوهر طحال و اگر چه به حد ورم نرسد و يا به سبب ورم صلب در آن و اول خفيفتر بود .
و بقراط گفته كه اگر مطحول در باطن وجع در يابد آن سالمتر بود و اين بهر آن است كه هنوز حس در آن باقى باشد و چون آن را اسهال دموى بهم رسد دليل خير بود يعنى در آن اميد انحلال مادهء طحال آن باشد .
و اگر اين اسهال دوام كند زلق الامعا و استسقا او را حادث شود و هلاك گردد و سبب در اين استيلاى برودت بر مزاج و فناى حرارت غريزى است .
و گويند كسى را كه نوازل باشد آن را طحال عارض نشود و در اين نظر است و باشد كه كثرت نوازل او دلالت بر رطوبت مزاج او كند و اين قرينه است نه سبب .
و در كتاب قبريه بقراط است كسى كه در طحال او درد باشد و خون سرخ به اسهال از آن سيلان كند و در بدن او قروح سفيد بدون الم ظاهر شود در روز دوم بميرد و اولًا اشتهاى او ساقط گردد و گاهى بحران اورام طحال به رعاف بود خصوصاً از جانب چپ و يا به اورام پس گوش كه نضج و انفتاح او دشوار باشد به سبب غلظ ماده و بهترين ابوال ايشان غليظ دموى است و بولى كه در آن ثقل و رسوب متفرق باشد دلالت بر صحت طحال كند .
و گفتهاند كه چون در بول مثل خون منجمد بود و صاحب تب مطحول باشد طحال او ذبول بايد و در بعضى مردم انفاق افتد كه عظم طحال تولد كند و تا زمان طويل باقى ماند و از احوال ظاهرى همه عمر به سلامت باشد و اگرچه از عظم او آفات كثير به حسب مادهء فاعله و به حسب قوت طحال نيز عارض مىشود .
بدان كه گاهى بعد ورم جگر بر سبيل بحران انتقال ورم كند و اين افضل از آن است كه ورم طحال به سوى ورم كبد منتقل شود .
و علامات جميع انواع اورام طحال شريك است در ثقل و در عظم و در وجع كه از جانب چپ به سوى حجاب و تا چنبر گردن و شانهء چپ برآيد .
و اگر ورم قوى باشد نفس را مضاعف مثل نفس گريهء طفل گرداند .
و ايضا انتفاخ طحال محسوس شود و بدن نحيف گردد و گاهى از اورام طحال و خصوصاً چون در ناحيهء اسفل آن باشد خون رقيق شود و گرمى پاىها و زانو و كفها و سردى سر بينى و گوش عارض گردد .
و ايضا كبر شكم و تغير رنگ و دقت ساق و تغير قاروره به تيرگى لازم اين مرض است .
و انطاكى گويد كه طحال صلب مىشود و اگرچه از سبب رطب باشد بهر آنكه وعاى سودا است و هر گاه ظهور او در حس به شدت باشد و بدن لاغر گردد پس مرض از سودا بود قطعاً و همه از آنچه عارض شود و اگرچه از بلغم باشد زردى و سفيدى در چشم و زبان و غير آن بود و آنچه در قى و غيره برآيد در آن از سودا ضرور باشد چنانچه در آن از سرخى در امراض كبد لا بد است .
طريق تشخيص اقسام اين اورام :
اگر زير ضلع چپ ورم به لمس محسوس گردد و با آن درد و گرانى و تمدد به جاى طحال و سوزش و تشنگى و تب گرم كه در چهارم روز شدت كند و رنگ مايل به سرخى و نبض سريع و قاروره اقتم مايل به سياهى بود و گاهى بر جلد محاذى طحال سرخى ظاهر شود ورم دموى باشد .
و اگر با وجود ورم و درد گرانى و تمدد اندك و سوزش مفرط و تشنگى قوىتر باشد و تب حار به نوبت غب اشتداد نمايد و زردى چشم و زبان و تمام بدن