تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤

علاج كابوس بارد

كه از رسيدن سردى بسر باشد روغنهاى گرم قابض چون روغن مصطكى و از خرد سداب و آخر و قسط نيم‌گرم بر سر مالند و مغز تخم بيد انجير و پنبه دانه و قرطم و ارزن هر يك نه توله نمك لاجورى پنجتوله نيم‌كوفته در پارچهء محمودى بسته در روغن شيخ صنعان تر نموده تكميد سر كردن از مجرباتست و شمومات حار مثل جند و مشك و عنبر و غيره ببويند و ضمادات محمر جلد مسخن دماغ براى ازاله و اثر ميروى از آن مثل خردل و جندبيدستر و نطرون به سركه و عنصل آميخته بر سر ضماد كنند و شورباى گوشت طيور با مصالح گرم دهند و هر چه در علاج امراض دماغى بار گذشت به عمل آرند .

تعليم : [ كابوس در اطفال ]

گاهى اطفال را در خواب حالتى مانند كابوس پديدار مىبايد كه جندبيدستر ببويانند و مانند ام الصبيان علاج كنند و طفلى كه در خواب مىترسد سبب آن ديدن خوابهاى هولناك بود بباعث ترسيدن او از چيزى در بيدارى و نادون همان صورت در خواب در اين صورت بكدام حيله ازالهء خوف ازو نمايند و بر آن چيز و يسر گردانند و عود صعيب نوشانند و در گلو آويزند . و گويند غسالهء برنج شسته نوشانيدن و خاكستر استخوان سرطان با نبات خورانيدن و همچنين خرفهء بريان با نبات و يا كشنيز خشك بريان با نبادت دادن سودمندست . و اگر به سبب ابخرهء موحشه از امتلا و فساد غذا در معده باشد غذا كم و لطيف دهند و بعد طعام از خواب منع نمايند و شهد تنها يا با مصطكى و دانه هيل يا زهر مهره بليسانند و يا باديان برگ پودينه جوشانيده نوشانند . و اگر موسم گرما بود صرف گلاب و عرق باديان يا زرشك و هيل و كشنيز در آن جوشانيده بنوشانند و مرضعه افاقه كنانند و اطريفلات خورانند و گاهى اين حالت مقدمهء جدرى و حصبه مىباشد

صرع

و آن مرضى است كه منع مىكند اعضا را از افعال حس و حركت و انتصاب منع غير تام حتى كه مريض بر زمين بيهوش بيفتد و در اكثر دهن و دست و پا گج گردد و اضطراب كند و كف در دهن آيد و اين گاهى بادوار محدود و اوقات معلوم بود و گاهى اوقات او مختلف باشد و اين مرض را صبيانى جهت كثرت عروض آن بصبيان و بيونانى قازون بمعنى ام الصبيان و قسيا به جهت بطلان حس و حركت و مرض كاهنى بنا بر اخبار مريض بحوادث غيبى يا به سبب علاج او بكهيانه كه قسمى از عود صليبست و ابراقلسا مشتق از ابرقلس بمعنى حبار عنيد نيز نامند . و شيخ مىفرمايد كه اين مرض به سبب وقوع سده بود و اكثر اين به سبب تشنج كلى از آفتى كه ببطن مقدم دماغ رسد عارض شود پس سده غير كامل افتد و قوت حس و حركت را در بطن مقدم و در اعضا از نفوذ تام منع كند به غير انقطاع يا لكليه و از تمكن بقيام منع نمايد پس انسان را ممكن نبود كه منتصب البدن باقى ماند و هر تشنج يا از امتلا بود و يا از يبس و يا از تقبضن به سبب موذى و صرع همچنين به سبب يكى از اين اسباب ثلثه باشد ليكن صرع از يبوست نبود بهر آنكه دفعهء افتد و تشنج يابس دفعهء پس نيفتد پس سبب صرع با تفيض عطسه دماغ براى دفع شىء موذى بود و آن يا بخار يا كيفيت لازعه يا رطوبت روى الجوهرست و يا خلط محدث سدهء غير كامله در بطن دماغ يا در اصول منابت عصب بود و گاهى صرع از خلط به سبب احداث سده در بطون دماغ نبود بلكه به سبب حركت موجيه كه در خلط افتد و به سبب غليان از حرارت مفرط بود كه دماغ را ايذا دهد و يا به سبب احتباس ريح غليظ در منافذ روح باشد چنانچه راى فيلسوب اكبر ارسطاطاليس‌ست و اين را يكى از اسباب صرع مىداند و چون در اينجا خلط ساد باشد مع لك دماغ براى دفع موذى نيز منقبض گردد و مثل آنكه معده را فواق و تهوع عارض شود . و اما افاقه يا به سبب اندفاع خلط يا به سبب تحلل ريح يا به سبب اندفاع موذى واقع شود و تشنج نازل به سوى اعضا كه با صرع بود سببش آن است كه ماده مغشى دماغ و اذيت لاحق او عصب را نيز لاحق شود بسه سبب يعنى اتباع عصب بجوهر دماغ و تاذى او به چيزى كه دماغ متاذى گردد و امتلاى او از خلط مندفع در مبادى آن پس عرض او زياده شود و طول او ناقص گردد و صرع از قبيل استر فابهر آن است كه انقباض و تقلص دماغ مىكند و دماغ در اين دفع چيزى از نفس خود مينمايد و دفع بانقباض و انعصار حاصل مىشود و هر تشنج مادى يعنى بلغمى منتفع بحمى مىشود صرع تشنج مادىست پس آن نيز از تپ نفع يابد اگر از مادهء حار نباشد و چون او رام پس گوش يا در گردن و نواحى آن عارض شود گاهى صرع را حل كند و مادهء او كم گردد و اكثر ماليخوليا بصرع منتقل شود و بيشتر صرع بماليخوليا منتقل گردد و بعضى مردم گمان كرده‌اند كه گاهى صرع به غير از ماده افتد پس اگر به اين قول مراد آن است كه سببش بخار يا كيفيت بود كه دماغ را برسد و در آن تقلص پيدا كند مىتواند . و اگر مراد اينست كه سببش سوء مزاج ساذجست كه در دماغ افتد و صرع آرد اين وجهى ندارد چه اگر به اين كيفيت دماغ متكيف ميشد صرع لازم و دائم در آنجا واجب گرديدى و در حال زائل نشدى بلكه سبب صرع آن است كه دفعه حاصل شود و فى الحال زائل گردد و يا غالب شود و قتل كند و مثل اين كيفيت حاصله در نفس دماغ نبود بلكه ماده و كيفيتى باشد كه به سوى دماغ متأدى گردد
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 244 | محمد اعظم خان ( ناظم جهان )