صورت و پيشانى ظاهر مىشود و گاه سر را نيز فرامىگيرد
* ماق : گوشه چشم
* ماليخوليا : وسواس سوداوى
Melancholia
* مبخر : ايجادكننده بوى بد دهان
* مبرسم : مبتلا به بيمارى برسام
* مبطون : مبتلا به اسهال مزمن ، كسى كه به درد شكم مبتلا شود
* مبهّى : زيادكننده قوه باه
* متشبّث : چسبنده
* متطاوله : دراز ، طولانى
* متكرّج : كپكزده
* مثقال : 25 / 4 تا 63 / 4 گرم است .
* مثير : برانگيزاننده
* مجامعت : جماع كردن ، مباشرت كردن
* مجفّف : خشككننده
* محاذى : مقابل ، برابر
* محاكى : تقليدكننده
* محرق : سوخته شده
* محشو : پر كرده ، انباشته
* محلّل : هضمكننده و گشاينده انسدادهاى درون اعضا
* محلوب كردن : دوشيدن
* محمّص : برشته شده
* محموم : تب كرده ، تبدار
* محيل : حيلهگر ، مكار
* مخنّثى : نامردى
* مدّه : چرك سفيد ، غليظ و سيال كه از جراحت برآيد
* مذى : آب نشاط ، رطوبتى است كه در غلبه شهوت ظاهر مىشود ، آب مرد كه بهواسطه شوخى و بازى با زن ترشح مىشود و آن غير منى است .
* مراق : قسمت عضلانى شكم كه بالاى صفاق و زير دندهها قرار گرفته است
Hypochondrium
* مربّى : پرورده
* مرتبان : ظرف سبومانندى از جنس چينى
* مرتقيه : بالارونده
* مرخّى : سستكننده ، دارويى را گويند كه به قوّت حرارت و رطوبت خود قوام اعضاء كثيفه المسام را نرم و مسامات آن را وسيع بگرداند تا آنكه به سهولت فضول مجتمعه و محتبسه در آنها دفع شود
* مرضعه : دايه
* مرضى : ج مريض
* مرطّب : مرطوبكننده
* مروخ : ماليدن بر اندام
* مروض : رام
* مهء السودا : سوداى سوخته
* مز : ترش و شيرين ، ميخوش
* مزبله : زبالهدان ، جاى زباله و كثافت
* مزغّب : كركدار
* مزلق : لغزشدهنده ، دوايى را نامند كه به قوّه مليّنه و رطوبت مزلقه كه دارد تليين سطح عضو نمايد به حدّى كه بلغزاند آنچه در آن محتبس است و تحريك آن نموده و دفع نمايد
* مزيل : برطرفكننده و دوركننده
* مساس : لمس كردن
* مسام : سوراخها و منافذ پوست كه عرق از آنها تراوش مىكند
Skin pores
* مسامير : ميخچه
* مستحيل : تبديل شدن ، تغيير يافتن ، از حالى به حالى درآمدن
* مسحوق : ساييده شده ، كوبيده شده ، كوفته
* مسخّن : گرمكننده
* مسكر : چيزى كه نوشيدنش مستى آورد
* مسلوق : جوشانيده ، آبپز
* مسوح : دارويى كه بهوسيلهء آن بدن را مسح كنند ، آنچه كه به هنگام ماليدن آن به بدن در مالش مبالغه نكنند