* مشاكل : مشابه ، همانند
* مشوى : بريان شده
* مشهّى : اشتهاآور
* مشيمه : پرده خارجى جنين
Chorion
* مصار : رودهها
* مصدّع : آنچه سبب سردرد شود
* مصفاه : استخوان پرويزنى
Ethmoid bone
* مضغ : جويدن
* مضمحل : نابود شدن
* مضمضه : شستشوى دهان بهوسيله گردش آب يا دارو
* مطحول : فردى كه دچار بيمارى طحال است
* مطحون : آسياب شده
* مطفى : خاموش كردن
* مطيّن : گلاندود
* معجمه : بانقطه
* معدّل : تعديلكننده
* معطّس : عطسهآورنده
* معطّش : تشنگىآور
* مغر : رنگ سرخ ناخالص يا سرخ تيرهاى كه به سپيدى مىزند
* مغرى : دارويى كه به منافذ و دهانهها مىچسبد و مانع جريان ترشحات مىگردد
* مغشوش : ناخالص ، آميخته شده
* مغص : دلپيچه
* مفارقت : جدا شدن از يكديگر
* مفتّت : ريزاننده
* مفتّح : بازكننده
* مفرطح : عريض ، سر پهن
* مقبب : قبهدار ، داراى برآمدگى
* مقشّر : پوستكنده
* ملازه : زبان كوچك
* ملاصق : متصل ، چسبيده به هم
* ملتقط : گردآورى شده
* ملتوت : ماليدن
* مليله : تب
* ممتلى : آكنده ، پر
* منحدر : پايينرونده
* منخرين : دو سوراخ بينى
* منضّج : پزنده ، دوايى كه خلط و ماده را بپزد و مهيّاى دفع كند
* منقّى : صافكننده
* منكوس : سرنگون
* منوّم : خوابآور
* مواشى : چهارپايان
* موتا : مرده ، ميت
* موخم : تخمهآور ، ايجادكننده سوءهاضمه
* مودى : هلاكشونده
* مور سارج : بيمارى چشم كه در آن عنبيه به اندازه سر مويى بشكافد و جراحت در آن ايجاد شود .
* موق : گوشه چشم به طرف بينى
* مهرّا شدن : خوب پخته شدن
* مهمله : بىنقطه
* مياه : ج ماء
* نافض : لرز
* ناقه : كسى كه دوره نقاهت بيمارى را مىگذراند .
* ناقهين : ج ناقه
* نان ميده : نانى كه از آرد بىسبوس و دو بار بيخته بپزند
* ناخنه : غشاى سختى است كه از بهم پيچيدن غير طبيعى پردهها بهصورت مثلثى شكل در گوشه داخلى يكى يا هر دو چشم ظاهر شده و از بافت ملتحمه تا قرنيه را فراگرفته و مانع ديد مىشود
Pterigium
* نار فارسى : سياهزخم
Anthrax
* ناسور : زخمى كه آب كشيده و ورم كرده و چركى شده باشد
Fistula
* ناصور : ر ك ناسور