صفت ، حب الخروع « 1 » مقشر با شير گاو ، سحق كنند و با آرد سمنه ، قدرى كه محتاج باشند سرشته نان بپزند و هر روز يك وقته بخورند با شير و شكر .
ديگر ؛ مغز بادام ، مغز فندق ، مغز نارجيل ، خشخاش كنجد سپيد مقشر ، هر يك بست درم ، كسيلا ده درم ، فانيذ مثل مجموع ، كوفته ، به هم آميخته ، بست درم ، تناول كنند .
ديگر ؛ كبوتر بچه و نان تنك ميده بخورد .
ديگر ؛ اسگند « 2 » ، كنجد سياه مقشر هر دو برابر نرم بكوبند و شكر سرخ ، برابر همه آميزند و قدرى ادرك نيز يار كند و به قدر ده درم ، غلوله كند و هر روز يكى از آن بخورد بغايت فربه شود .
ديگر ؛ بر هر عضوى كه آن عضو را فربه سازد ، خراطين يك من ، چوب درخت انجير نيمكوب پنج سير ، كبريت يك سير ، زفت سه سير ، شير خر نيم من ، جمله يك جا كرده بجوشانند تا كه به يك من باز آيد ، صاف نموده بيالايند و سه آثار روغن بلادر با هفت آثار روغن كنجد آميخته اندر آن آميزند و نيم نرم بجوشانند تا آب برود و روغن بماند بر عضوى كه مالند فربهى آرد .
ديگر ؛ اسگند ناكورى در سايه خشك كرده كوفته ، بيخته ، به وزن همه شكر سرخ ، آميخته ، هر روز نه گان درم ، با شير گاو بخورد بغايت فربه
هامش
( 1 ) - خروع : به كسر خاء و فتح واو به فارسى او را بيدانجير و به تركى كرچك نامند . ( تحفه )
( 2 ) -. YRREHC RETNIW