شود .
ديگر ؛ ابهل « 1 » ، دو درم ، اشق « 2 » ، حلتيت ، هر يك نيم درم ، جمله يك شربت است .
ديگر كه هيچ دواء با اين برابر نيست ، جندبيدستر ميعه هر يك ، يك مثقال ، دارچينى ، ابهل ، هر يك ، نيم مثقال ، همه را كوفته بانگبين بسرشند و دو مثقال ، با ماء العسل يا شراب كهنه بنوشانند .
ديگر ؛ دو درم ، سرگين گاو با آب خورانند در ساعت بچه مرده بيرون اندازد .
ديگر ؛ اسگند ، كوفته ، بيخته ، از شروع حيض وزن يك دام ، تا دو درم ، بخورد و غدا شير و خشكه باشد و بعد طهر ، جماع كند ، البته حمل شود .
ديگر ؛ استخوان سر آدمى باريك سائيده و قدرى با شير بز آميزند و زن را بنوشانند بعد پاك شدن از حيض و همان شب جمع شود .
ديگر كه معين حمل است و عقم دور كند ، موچى درخت تائر بكوبند و سه ماشه ، بگيرند و در قند سرشته سه حب بندند و روزى كه از حيض پاك شود يك حب زن را بخورانند و قربت كنند همچنان تا سه روز بدهند يك يك حب بلاناغه و جماع كنند عقم هر گونه كه باشد دور
هامش
( 1 ) - ابهل : قسمى از سرو كوهى است كه آن را عرعار و عرعر و به يونانى براثى و ارقوس و به فارسى اورس و اى رس و برس غنجه و به تركى ارروج و به هندى اوهير و هوهير نامند . ( فرهنگ مير ) . ابهل : به فتح اوّل و سكون ثانى و ضم ثالث و به كسر اوّل و ثالث نيز آمده است و آن قسمى از سرو كوهى است و مراد از او بار اوست شبيه به نبق . تازه او سرخ ، و رسيدهاش سياه و با اندك شيرينى و قبض و حدّت و عطريت و بزرگتر از بار عرعر كه قسم اشهر سرو كوهى باشد و برگش شبيه به برگ درخت گز . ( تحفه ) حب العرعر . تخم و هل . ادهير .
( 2 ) - اشق : معرّب از اوشه فارسى است و آن صمغى است مايل به زردى ، نبات او شجرى و كوچك و ساقش باريك و مزغب و مايل به سفيدى و گلش ما بين سرخى و ازرقى و منابت او بلاد سردسير و گويند صمغ نبات اشترغاز است . ( تحفه )