نگاه دارى ترسم كه كارم به مرض كشد و ماده قوى شده به معارضه « 1 » [ اى ] انجام يابد كه هيچ كس آن را برنتابد . هر آينه آن زمان سفر آخرت پيش گيرم و تو پشيمان شوى و پشيمانى سودى ندارد . [ 138 الف ] چنانكه سلطان نوروز ، گلگونپوش را كشت و پشيمان شد .
[ سخنان نوروز و گلگونپوش ]
خواجه رغام گفت قصهء گلگونپوش چگونه بوده است .
ابن تراب گفت :
حكايت آوردهاند كه در شهر بهارستان پادشاهى بود سلطان نوروز نام و آرايش ممالك هفت كشور را به نسيم عطرآميز گلستان عدل خود مىفرمود و روى زمين به باران سحاب مرحمتش مثال خط نوخيز گلعذاران سرسبز و خرّم مىبود .
بيت
به دورانش جهان را خرّميها * خلايق در مقام بىغميها
جهان از مهر رويش بود روشن * وز آن رو تازگى در باغ و گلشن
باغى داشت حديقه نام ، رشك روضهء رضوان و غيرت بوستان جنان .
بيت
بوستانى « 2 » چنان نديده كسى * در لطافت يقين ، ز اهل بشر
به صفا به ز بوستان ارم * به بقا از بهشت داده خبر
نوروز سلطان را دو جوان منظور نظر عنايت بودند : يكى را سهىقد مىگفتند .
ازين « 3 » سرو رعناى خوشاندام بلندبالايى كه هماى قدسى به نواى عقل [ او ] مانند مرغان چمن به سودايش پرواز كردى .
هامش
( 1 ) . اصل : كذا ، شايد : عارضه .
( 2 ) . اصل : بوستان .
( 3 ) . شايد زايد باشد مگر آنكه از قبيل ذكر آن در سطر ششم صفحهء نخست متن .