عجايب و غرايب عالم را بيان كردند .
چنانچه ابن تراب سفر و جهانگشتگى و مشاهدهء بلاد روى زمين را به خاطر خود قرار داد و على الصّباح رو به خدمت پدر آورده سلام و درود گفته آغاز نازشى كرد .
خواجه رغام به نوازش تمام جواب سلام داده گفت اى نور ديدهء جهانبين و شادكامى دل غمگين ، معلوم مىشود كه تمنّايى در خاطر دارى و مىخواهى كه به كرشمهء ملايمت در ميان آرى .
ابن تراب گفت بلى آرزويى در خاطر پديد آمده است كه دوش همه شب در خيال آن بوده خواب نكردهام . اما از گفتن آن انديشه مىكنم كه مبادا تير من به هدف مراد نيايد و نسيم مرحمت در مقصود نگشايد « 1 » و منفعل گردم .
خواجه رغام گفت اين چه سخن است كه مىگويى .
بيت
اى خرّمى خاطر غمگين از تو * وندر دل بىقرار تسكين از تو
شد چشم جهانبين به جمالت روشن * اى روشنى چشم جهانبين از تو
چه بىمهر پدرى باشد كه به حصول مراد دل فرزند به جان نكوشد .
نظم
باشد خوشىّ پدر به فرزند * داند چو به جان خويش پيوند
فرزند فروغ ديده باشد [ 137 الف ] * آرام دل رميده باشد
هنگام ضرور بهر فرزند * دل را ز حيات مىتوان كند
بگو كه چه مقصود در دل دارى تا در حصول آن اقدام نمايم و اهتمام به جاى آورم و گره آرزو از خاطر تو بگشايم .
ابن تراب گفت كه مىگويند روى زمين هفت كشور است و در هر كشورى چندين شهر است و هريك علىحده شهريارى دارد . اكنون مىخواهم كه مرا چند روزى رخصت فرمايى كه بلاد ممالك عالم را گرد برآيم و عجايب و غرايب دنيا را مشاهده نمايم ، چرا كه
هامش
( 1 ) . اصل : بگشايد .