وصال شادكام گرداند .
[ نسيم و شمال ]
چون شمال به خدمت خواجه رغام رسيد خواجه برخاسته « 1 » او را دربرگرفت و گفت :
بيت
مرحبا اى شمال فرخپى * كز توام مژدهء وصال آمد
دلم از حال رفته بود ولى * باز از . . . [ آمد ] « 2 »
. . . « 2 » تشنه آن چنان گشتم * كه لبم بر لب فرات آمد
. . . « 2 » نسيم را طلبيده تا شمال را [ 131 ب ] به خانه برد و نگاه داشتى كرده طريق مردمى سپرد .
چون نسيم به خدمت حاضر گرديد و چشم او بر شمال افتاد و شمال نسيم را ديد هر دو يكديگر را چنان از روى محبت در آغوش گرفتند كه گويا سالها با هم بودهاند .
نسيم ، شمال را به منزل خود آورده در باب مهمانى تكلّفى كه توانست كرد و از براى او خلعت آورده گفت مىخواهم كه در حوض بوستان بنده خانه گرد راه از بدن مبارك فروشويى و لباس درپوشى .
شمال جهت آن كه به آب درآيد جامه بيرون كرد و نسيم چنان مهره [ اى ] كه در بازوى خود داشت در بازوى او ديد .
پرسيد كه اى برادر اين چه مهرهاى است .
شمال گفت پدر من صبا نام داشته و مادر من جهانپيما و خداى - عزّ و جّل - ايشان را دو فرزند تؤامان داده : يكى من و يكى برادر من كه گم شده . و پدر مرا در آن ايّام قضا رسيد و ازو يك پارهء سنگ ماند . مادر من حكّاك را طلبيده فرمود تا آن سنگ را حكّاك تراشيده و بر بازوى ما بر سبيل ماه كار بست از اندك فرض . . . « 2 » و شده هر يك به گوشه [ اى ] [ 132 الف ] افتادهايم .
نسيم چون اين سخن بشنيد بىخواست « 3 » خروش بركشيد و شمال را باز دربر
هامش
( 1 ) . اصل : خواسته .
( 2 ) . اصل : ورقه بريده شده .
( 3 ) . اصل : بيخواست ظاهرا به معنى ناخواسته .