[ نسيم و زلال ]
شمال دعا و ثناى زلال بهجاى آورده قصهء نسيم را به عرض رسانيد .
زلال نسيم را طلبيده نوازش فرمود . بعد از آن پارهاى حبوبات در دامن ايشان ريخت و گفت اين دانهها را در صحن سراپردهء من بيفشانيد تا من آنچه در حكمت مىدانم بر خلايق ممالك كونين ظاهر گردانم .
چون ايشان فرمان بهجاى آوردند زلال برخاست و . . . « 1 » برگرد آن زمين گشته به فنّى كه در علم حكمت مىدانست اقدام نمود . تا روز ديگر كه ترك تختنشين فلك چهارم نقاب عنبرين [ 133 الف ] شب را از پيش جمال خويش برانداخت و عالم ظلمانى را از پرتو رخسار خود نورانى ساخت . پادشاه از قصر و مردم از بامها به جانب منزل زلال نظر كردند . باغى ديدند در غايت خرّمى .
بيت
زمينش چون زمرّد سبز و خرّم * هوايش چون دم عيسى مريم
درختانش چو مرجان سركشيده * به هر سو سبزههايش نو دميده
دگر نخلش بدين ياقوتِ سيراب * چو پروين خوشههايش از دُرِ ناب
به جاى سنگريزه در تك جوى * جواهر بىدريغ افتاده هر سوى
به خوبى زان چه كس گويد زياده * نشان از روضهء فردوس داده
همه بر زلال و كمالش آفرين گفتند .
[ ازدواج زلال و رغام ]
پادشاه فرمود كه شهرها را بياراستند و زلال را به خواجه رغام نكاح « 2 » بستند و هر دو چون شير و شكر به هم آميخته بر فراز تخت مراد نشستند .
بيت
چه دولتى است كه از بعد محنت بسيار * شود وصال ميسّر ، اسير هجران را
به هر طرف كه خرامد حبيب ، عاشقزار * كند نثار قدومش جواهر جان را
هامش
( 1 ) . اصل : يك كلمه سياه شده .
( 2 ) . كذا ، شايد : عقد نكاح .