خاطرجويى كرد .
بعد از آن هرگاه سليم مىآمد مسلمه او را به حريم وصال خود سرافراز مىكرد .
اگر چه برگ شجرهء او را قابل پيوند خود نمىديد اما پيوسته مشامش را به « 1 » گلشن وصل [ او ] معطّر مىگردانيد .
و اينچنين سليم مسلمه را ملازمت مىكرد تا آنكه شبى از خدمت مسلمه عزم حجرهء خود نمود . چون اندك راهى رفت ديد كه بيگاه است و به خانه رفتن متعذّر است و مراجعت را لايق نديد .
اتّفاقا در آن نزديكى حمّامى بود بنا بر ضرورت بر پشت گلخن حمام آرام گرفت .
[ 41 ب ] قضا را آن شب « 2 » دزدى بر خزانهء ملك زده بود و زر بسيارى بيرون آورده چنانكه در راه [ بارش ] گران بود . چون بدان گلخن رسيد از بيم عسس و جهت سبكبارى نصف [ زر ] در زير گلخن حمام مخفى ساخت .
چون او رفت سليم به خود انديشه كرد كه آيا مدفون او چه چيز خواهد بود .
چون به سرش آمده ملاحظه كرد .
بيت
ديد گنجى كه شادمانى او * بهتر از عمر جاودانى بود
سليم در ساعت آن را برگرفت و به جايى ديگر نقل كرد . روز ديگر اسباب جمعيّت ترتيب داد و به بوّاب « 3 » ملك بنياد مصاحبت كرد و بوّاب « 3 » قابليّت او را مشاهده نموده به خدمت ملك ترغيب فرمود .
چون سليم به ملازمت ملك افتاد اندك زمان را مقرّب الحضرت شد .
شبى ملك سر در بستر استراحت داشت و سليم از هرجا حكايتى مىگفت كه ناگاه از گوشهاى مارى زبردست به قصد ملك نزديك تخت رسيده كه سليم حاضر شد و آن را به شمشير دو نيم ساخت .
چون ملك واقف گرديد سر و چشم او را ببوسيد و به فرزندى خود قبول نمود و بعد از ملك به حكم وصيّت بر تخت نشست و مسلمه را طلبيده [ 42 الف ] عقد
هامش
( 1 ) . اصل + بر آنچه .
( 2 ) . اصل : امشب .
( 3 ) . اصل : نوّاب .