مسلمه گفت چون ديدار [ را ] ديدى و از خوان مراد و وصال [ به ] بهرهاى رسيدى به سلامت بگذر تا در ملامت نمانى .
بيت
در كوى عشق رهگذرى را سلامت است * آنجا اگر مقيم شود كس ، ملامت است
سليم گفت چون عنايت فرموده مرا [ اجازهء ] ديدار نمودى و از روى لطف حقهء ياقوت را به من به گوهرفشانى گشودى چندان امان ده كه از سرچشمهء وصال تو سيراب شوم .
بيت
چو بنمودى رخ خود لطف فرما آنقدر بارى * كه گر زين كو روم بارى توانم لحظهاى بودن
مسلمه گفت اين خيال محال است .
بيت
يك نظر از « 1 » صورت [ 41 الف ] خوبان ، به رسوايى « 2 » كشد * ور كسى افزون كند كارش به رسوايى كشد
سليم ديد كه [ سبب ] ابرام مىشود . ناچار دل را گذاشته قدم برداشت و بعد از آن هر روزه به اميد ديدار بر آن كوى گذشتى . اما آنچنان به دولت وصال سرافراز نگشتى . تا آنكه روزى بر سر آن كوى نشسته بود و طفلان « 3 » به او مطايبه مىكردند و او به ملاطفه مفاوضه مىكرد .
ناگاه مسلمه را از گوشهء منظر نظر برو افتاده بر او رحم آورده به خود گفت كه اين « 4 » بيچاره همه ملامت از براى تو اختيار كرده است ، او را به خدمت خود طلبيده
هامش
( 1 ) . اصل : كذا ( شايد : در ) .
( 2 ) . كذا ، چون قافيهء بعد رسوائى است طبعا درينجا قافيه چيز ديگر بوده است و احتمالا سودائى .
( 3 ) . اصل : + را .
( 4 ) . اصل : اى .